نار خاتون...

اناری را که ماند بر سر شاخه!


پاییز در راه است...

یکی زرد یکی سرخ... 

یکی می خشکد و یکی شکوفه می دهد... 

یکی چتر باز می کند و یکی خیس می شود...

پاییز در راه است و قبل از خشکاندنم کاش سرخ ترین اناری شوم که زیر باران شکوفه می دهد...


۹ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۲۲ شهریور ۹۶ ، ۲۰:۳۲
نار خاتون


مثلا از حماقتام اینه که با این آهنگ سعی میکنم بخوابم...


دانلود


۷ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۶ شهریور ۹۶ ، ۰۳:۰۲
نار خاتون

نگاه کن به آینه

به چشمان شب زده ات

نگاه کن تمامِ آخرین آرزوی از دست رفته ام را...


موافقین ۷ مخالفین ۰ ۱۴ شهریور ۹۶ ، ۱۴:۱۱
نار خاتون

بهار و تابستون امسالم پر شد از سفر... پر شد از آدمای جدید... آدمایی که بی توقع فقط میخواستن حالمون خوب باشه... آدمایی که وقتی میگفتن ناراحت نباش و میگفتم باشه میگفتن ممنون...آدمایی که باهم ایرانو زیر پا گذاشتیم... خیرود و فیلبند و ماسال... کاشان و نطنز و نیاسر و همدان... کویر و دریا و دشت... پیاده روی و کوهنوردی... آب بازی و شنا... شب موندن تو کویر و جیپ سواری... پای دماوند بودن شب شهاب بارون ...

آدمایی که میدونستن پام میرسه تهران باز غم عالم میریزه تو دلم و میبردنم کافه و سینما و کوه...یکشنبه و سه شنبه و پنجشنبه... هفت تیر و اکباتان و توچال و کلکچال... آدمایی که وقت بین جلسات و نهارشونو یه جا جمع میشن  تا از همه دنیا کنده شم حتی یه ساعت... آدمایی که تو بی ربط ترین مسائل بهشون میتونم روشون حساب کنم... آدمایی که دل گرمم میکنن...

بهار و تابستون...بهارستون... این چیزیه که برام ساختن...


+ممنونم از محبت تک تکتون و کامنتاتون که انقدر حال خوب کنین:)

 ++یه سال و چهارده روزه اینجام :) 

۱۰ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۱ شهریور ۹۶ ، ۱۷:۱۹
نار خاتون
 
+ شنبه رو پای دماوند صبح کردم بدون حتی یک ثانیه پلک رو هم گذاشتن...  شنبه م تموم نشد و یکشنبه اومد و رفت... حالا شدم یه آدم که یه روز از دنیا عقبه ...

++ آدمای جدیدی وارد زندگیم شدن... آدمای حال خوب کن... از اینا که باهاشون بری توپخونه آبدوغ خیار بخوری و بیشتر از کوبیده البرز بهت مزه بده...

+++ بعد یه سال سازم رو از کیس ش درآوردم... تمیزش کردم و دیدم به دستم چفت نمیشه... دلم گرفت و گذاشتمش سر جاش...

++++ یه دوست مجازی که شاید دوبار بیشتر همو نخوندیم برام جلو حرم امام رضا دعا کرده بدون اینکه بدونم... تو همون روزایی که با چک و لگد خودمو خوب نگه داشتم... منم معتقد نباشم اون انقدر هست که دعاش بهم بچسبه‌.‌..

+++++ عنوان آهنگیه که نان استاپ امروز تو گوشم پلی بود...

 
۱۰ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۴ مرداد ۹۶ ، ۰۲:۵۱
نار خاتون


اینکه مجبورت کنن کاری رو انجام بدی میتونه به این معنی باشه که نذارن خلافشو انجام بدی... مثلا نمیگن گریه کن ولی نمیذارن بخندی... نمیگن گرسنه باش ولی نمیذارن سیر شی... نمیگن بمیر ولی نمیذارن نفس بکشی... آخرم میگن خودش کرد...

این روزام یقه ی منو امثال منو گرفتن و پرتمون میکنن بیرون از این مملکت از بس که نمیذارن بمونیم... تهشم میگن خودش رفت...


۱۸ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۷ مرداد ۹۶ ، ۰۲:۵۳
نار خاتون


به دلیل عدم انقراض بیماران و فعالان جنسی در تاکسی های سراسر کشور معمولا سوار تاکسی نمی شم مگر وقتی مجبور شم... مثل این بار... ولی صندلی جلو اگر خالی نباشه نود درصد مواقع سوار نمی شم که خوشبختانه خالی بود ... ولی سه نفر پشتی آقا بودن... راننده به پشتوانه ی اونا خودش رو در جایگاه قدرت دید و شروع کرد به اظهار فضل:

«میدونی خانوم! دور از جون شما دور از جون شما زنها خیلی بد شدن... خیلی از زندگی ها رو از هم می پاشونن... بلانسبت شما خیلی کثیف شدن... اصلا رحم نمیکنن به هیچ مردی... کاری ندارن طرف مجرده متاهله پیره جوونه... واسه همه لوندی میکنن...»

بدون واکنش بیرونو نگاه میکردم و اون سه نفر هم چیزی نمیگفتن... پرپروک رو که دیدم گرسنه شدم و کلا حواسم بهش نبود ولی تن صداش رو برد بالا و عشقبازی منو چیزبرگر خیالمو خراب کرد...

« خلاصه که تو فروشگاه بازار کوچه خیابون ماشین... یه چشمک میزنه و تموم... گند میزنه به یه زندگی و چند تا بچه رو بی پدر میکنه و یه زن و بی مرد.. دور از جون شما خیلی بد شدن...»

تصمیمم رو گرفتم که مدیون خودم نشم و برم اون چیزبرگر رو بخورم وگرنه مثل خوره مغزمو میخورد تا شب... پول درب و داغونم رو از اعماق کیفم کشیدم بیرون و گرفتم سمتش گفتم : « آقایی که با چندتا بچه با چشمک تموم شه حقشه که تموم شه...اصلا باید تموم شه... دم اون خانومم گرم... هرجا امکانش هست پیاده میشم» مطمئن بودم اینو بگم دیگه به پارگی پولها نگاه نمیکنه و نکرد.‌‌.. پیاده شدم و مشعوف از رد کردن اسکناس های داغانم راه افتادم سمت پرپروک...


۱۷ نظر موافقین ۱۲ مخالفین ۰ ۰۱ مرداد ۹۶ ، ۲۳:۴۱
نار خاتون


در راستای تلاش های فراوانم برای ایجاد تغییر نسبت به قبل٬ انقدر تو سفرم که به قول دوستان تهران میام سفر چند روز و میرم... در ادامه ی همین تغییرات دوچرخه سواری کردم یکم و گام آخر هم که حدود شونزده کیلومتر پیاده روی و صعود سه هزارمتری تو دوازده ساعت با دکتر و حاجی بود که بخونید اینجا... همه ی اینا واسه نارخاتونی که تا سر کوچه با آژانس می رفت ها... تابستونا که دیگه هیچی‌...

فقط... فقط راستش هنوز دلم نمیاد موهامو کوتاه کنم...


۲۶ نظر موافقین ۹ مخالفین ۱ ۳۱ تیر ۹۶ ، ۰۰:۵۲
نار خاتون


چهار سال بیشتر نداشتم... بابام نذاشت برم تو انباری سر وقت اون آلبوم ها و رس شون رو بکشم... منم چیزی که از فیلم ها یاد گرفته بودم رو گفتم... گفتم بابا خیلی بی معرفتی... من رو چسبوند بیخ دیوار و بازوم رو گرفت و گفت دیگه این رو نگو بی معرفت یعنی پدرسگ... پدر سگ اوج حرف نابجای اون سن من بود... یعنی ناجورترین حرفی که میدونستم...

الان که منتظر خیلی از آدم هایی ام که ازشون معرفت طلب دارم یا نه به معرفتشون نیاز دارم میفهمم بیشترین چیزی که یه رفیق میتونه داشته باشه معرفته و نداشتنش ینی اوج ناجور بودن... بابام راست میگفت... بی معرفت یعنی پدرسگ...


۱۴ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۱ ۲۸ تیر ۹۶ ، ۱۸:۵۷
نار خاتون


می دانم بی محابا به دریا زدن در دل شب یعنی غرق شدن در راهی بی بازگشت...

می دانم اما باز هم به چشمانت خیره می شوم...


۷ نظر موافقین ۹ مخالفین ۱ ۲۸ تیر ۹۶ ، ۱۶:۰۳
نار خاتون