نار خاتون...

اناری را که ماند بر سر شاخه!

دو سال پیش فلان روز و فلان ساعت چقدر حرص خوردم و الان که بهش فکر میکنم خنده م میگیره و میگم چه الکی اعصاب خودمو خورد کردم... دوسال پیش فلان روز و فلان ساعت این عکسو گرفتیم... چقدر اون موقع فکر میکردم عکسم قشنگه ولی الان که میبینمش میگم چه الکی فک میکردم قشنگم تو عکس... دو سال پیش فلان روز و فلان ساعت با صمیمی ترین دوستم بودم... از اینا که قرار بود نوه هامون باهم وصلت کنن... الکی رویا میبافتیم و الان اصلا نمیدونه که دیگه خونمون با خونشون فاصله ش خیلی بیشتر از یه خیابون شده... دو سال پیش فلان روز و فلان ساعت همه اتفاقا و آدما الکی بودن و دو سال دیگه این روزا و این ساعتا همه الکی میشن...
من دارم الکی الکی تموم میشم...

۹ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۹ آبان ۹۶ ، ۰۱:۳۶
نار خاتون

قطعه پست قبل توسط یه گروه روسی ساخته شده و الهام گرفته از زندگی همون نهنگیه که صداش رو پس زمینه موزیک می شنوید... نهنگ تنهایی که فرکانسی متفاوت از تمام نهنگ ها تولید میکنه که قابل شناسایی برای هیچ نهنگ دیگه ای نیست... این نهنگ ماده توسط هیچ نهنگ دیگه ای شنیده نمیشه... نهنگ «۵۲ هرتز» ...
اما من دوستای هم فرکانسی پیدا کردم که باعث شدن ۲۳ امین نهم آبان زندگیم کمتر غمگین باشه برام... شنیدن من رو تو این بحبوحه ی رفت و آمد های بی سر و ته... این مجازی های دیروز حقیقی ترین امروز اند... 


۱۵ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۸ آبان ۹۶ ، ۱۷:۱۴
نار خاتون


طبق روال پست های قبل موزیک میذارم و تعریفش کنید...فلسفه شو بعدا میگم که تاثیری نذاره رو تصورتون ...بگید بهم رنگشو٬ سنشو٬ دماشو٬ تایم اتفاق رو٬ حتی اسم قطعه رو٬ سن خودتون رو وقتی دارین گوش میدین٬ قوی ترین حستون رو٬ داستانشو٬ چند تا شخصیت داره داستانتون٬ داره کجای زندگیتونو تعریف میکنه؟! و هر چیز بیشتری که خواستین...


دانلود کنید


۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۷ آبان ۹۶ ، ۰۰:۵۹
نار خاتون

تبریک سال نو فرستادم براش... اونم تبریک گفت... گفتم خوبی؟! مثل همیشه گفت ای بدک نیستم... ولی مثل همیشه نبود انگار... صداش زدم امممممم عین؟! مکث کرد و گفت اوهوم... میدونست حالم خرابه براش ولی نمیپرسم که غرور مردونه ش رو قلقلک ندم... خودش گفت اومدی خونه م حرف دارم باهات ولی الان نیا... هفته بعد که دیدمش آخرین قطعه رو براش ساخته بود و دفنش کرده بود تو اون ته و تو های مغزش...
____________________________

یکِ صبح بود...رو تخت کمپ دراز کشیده بودم... لباسای خیس از بارون اردیبهشت شمالو عوض کرده بودم... پیام داد کجایی نیستی؟! گفتم تهران نیستم... گفت خوبی؟! مثل همیشه گفتم مرسیییییی:) ... انگار مثل همیشه نبود ... صدام زد اممممم شین؟! مکث کردم گفتم اوهوم... میدونست حالم خرابه و حرف نمیزنم اما دوست دارم بپرسه... بعد چند ثانیه زنگ زد... گفت حرف نمیخوام بزنی فقط گوش کن... آخرین قطعه ای که براش ساخته بود برام زد تا اون ته و تو های مغزم دفنش کنم...
بارون شدید شده بود و لباسام خیس خیس...

۱۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۹ مهر ۹۶ ، ۰۹:۲۲
نار خاتون

فکر میکردم سخت تر از فرو‌ کردن سوزن تو گوشت و رگِ کسی نیست... بعدش فکر میکردم بریدنش سخت ترینه... بعد از اون بریدن استخون... هر روز که گذشت دیدم یه سخت تر از سخت ترینِ روز قبل هم وجود داره...
دختر بچه ای که تو جلسات آموزشی م کنار مادرش می نشست روز آخر روپوشمو گرفت گفت خاله من میخوام بزرگ شدم شبیه تو بشم... با گذشت سه هفته من شده بودم الگوش... و حالا باید به تک تک رفتارام فکر میکردم ببینم قراره چه نقشی داشته باشم تو آینده ی این بچه... اینکه قد سر سوزن موثر باشی تو یه زندگی... دارم فکر میکنم سخت تر از اینم مگه داریم؟!

۱۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۷ مهر ۹۶ ، ۲۳:۵۴
نار خاتون


یه سفر سه روزه ی یهویی با مادر به جایی که همیشه با اکراه و بی اعتقاد میرم و با حال خوب بر میگردم... نه بغض میکنم نه گریه اما دلم سبک میشه از این که میبینم بقیه آدما پناه میارن و آروم میشن... اعتقادم نداشته باشی از پناه آوردن بقیه حالت خوب میشه... از صدای جمعیت یکصدا... انگار اعماق وجودت یه چیزی از بچگی جا مونده که با صدای اون ساعت ونقاره میره تو رگ و پخش میشه تو بدن... یه حال خوب از زمان هایی که حتی اگر چیزی واقعا وجود نداشت اما ته داشت... یه ته غیر از پوچی... یه جنبش... یه امید... واسه وقتایی که خسته میشدی و فکر میکردی یکی دیگه داره جات میدوئه تا نفس بگیری... « تا نفس بگیرم »... این بود اون حال خوب... اینکه اگه هیچی ام نبود یکم صبر میکردم و نفس می کشیدم...


۱۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۱ ۲۲ مهر ۹۶ ، ۲۳:۰۴
نار خاتون


مثلا کسی بی هوا جانت را قسم بخورد

بعد بندترین شود - در هوایت - پایش به قسم...


۱۳ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۶ مهر ۹۶ ، ۲۰:۲۴
نار خاتون


سرشت ش ناز بود و ادا... اصلا خدا عشوه و کرشمه را افریده بود بعد آن را درون کالبدی دمیده بود... و حالا من کنار علم چهل چراغ حسین در حال عکس انداختن می دیدمش... تکیه آشوب شد... دمام تند تر و محکم تر کوبیده می شد مثل قلب دمام زن... چای دارچین لبی را سوزاند مثل چاقویی که جای ترنج دستی را برید...زنجیری روی زمین افتاد و نگاهی از روی زمین کنده شد... آرام از کنارم گذشت و غرق لذت شدم از زیبایی زنانه اش...  محرم به ناگهان سیاه شد از بوی عطرش...

۴ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۰۹ مهر ۹۶ ، ۲۰:۴۳
نار خاتون


خواندن و نوشتن را در پنج سالگی با سرمشق های پدر شروع کردم... با نوشتن آب و بابا و بادام و انار و و و در صفحه های بلند و تمام نشدنی ورقه های امتحانی آن زمان با کادر آبی روشنش... دو هفته طول کشید تا چهار روی آخرین برگه را نوشتم اما دیگر دنیا فرق کرد ... حس میکردم لا به لای بزرگتر ها بُر خورده ام... داستان و شعر می نوشتم ... ثبت میکردم هر آنچه که از ذهنم می گذشت و غلط های املایی خنده دارم سوژه ی وقت گذرانی های سر سفره ی شام بود... نمی دانم دختر بچه ها در آن سن دوست دارند اولین شعر را برای که یا چه بنویسند ... برای مادر ٬ پدر ٬ عروسکشان یا... اما من برای تشک صورتی ام نوشتم که وزنم را تحمل می کند و زیرم له می شود تا من آرام بخوابم و شب هایی که پدر؛ بت آن زمانم٬ نیست و من خیسش می کنم ٬ صبوری می کند... اولین داستانم را برای آستین کت پدر نوشتم... یا درست ترش آسطین کت پدر... که از دوخت پاره شد اما پارچه اش آسیب ندید و مادر آن را دوباره وصله کرد و مثل روز اولش شد... اما نوشتن همیشه هم زیبا نبود... مثل اولین «دوستت دارم »ی که پای آخرین نقاشی ام نوشتم... برای پسر همسایه مان که دست کم بیست و پنج سالی از پنج سالگی من بزرگتر بود ... برای جیم... چند روزی از نقاشی ام گذشته بود و فراموشش کرده بودم که مادر مرا روی پایش نشاند و پرسید آن جمله ی «زشت » را پای آن نقاشی من نوشتم؟! و من هیچ فحشی به ذهنم نرسید که نوشته باشم اش... با اخم دوباره پرسید و یکهو شستم خبر دار شد... رنگ و رویم پرید و دروغ گفتن به او را بلد نبودم ... گریه کردم و گناهم(!) را گردن گرفتم... این دوستت دارم اولین زشتیِ دنیای نوشتن و بزرگ شدنم بود...


۵ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۰۷ مهر ۹۶ ، ۱۳:۴۰
نار خاتون


غریبه بودن به هرحال...اونم تو محله های اسلامشهر... گفت دخترا تنها نرید داخل خونه ها... یه آقا حتما همراهتون باشه... هوم ویزیت بود... بازدید از منازل و خانواده های مناطق محروم... گفت یه خانواده ست یه پسر یازده ساله ی عقب مونده ذهنی داره بومی همین جا ن... دو نفر قبول کردن رفتن... گفت یه خانواده افغانیه با سه تا بچه خانومش تازه فارغ شده کی میره؟! همه یکم به هم نگاه کردیم... افغانی... نژاد...جبر جغرافیایی... همه ی شعارهای قشنگ داشت با نگاهمون به هم به لجن کشیده می شد... لعنت به حسی که توم بود... از خودم خجالت کشیدم... حقیقتا حسم دست خودم نبود و مایه ی تاسف بود اما عملم دست خودم بود... لعنت به حسی که توم بود...دستمو بردم بالا ... لبخند زد گفت با تو خودم میام... از بین یه بیابون که هیچی توش نبود مطلقا هیچی راه افتادیم سمت خونه ی اون خانواده مهاجر... در رو یه پسر هشت ساله باز کرد... جاوید... لعنت فرستادم به حسم و کفشامو درآوردم رفتم تو... لعنت فرستادم و با خانوم خونه دست دادم... لعنت فرستادم و دست کشیدم رو سر دختر سه ساله ش... سمیه... لعنت فرستادم و یکم از چایی که برام آوردن و خوردم... خونه ش تمیز نبود اما بذارید صادق باشم و گند توم رو به رخ تون بکشم ...مطمئنم اگه خونه ی یه غیر افغانی بود حسم فرق می کرد... لعنت به حسی که توم بود... منِ سراسر ادعا چی بودم؟! فرم ها پر شد... بچه هاش معاینه شدن... آموزش ها داده شد و عملم سعی کردم شبیه شعارهایی که میدم باشه... اما دیگه حسم تنفر بود... از خودم... 


۱۷ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۳ مهر ۹۶ ، ۱۴:۳۲
نار خاتون