نار خاتون...

اناری را که ماند بر سر شاخه

کمی خورشید باشیم...


سرما یعنی نبود گرما... حضور دارد اما وجود ندارد... گرم بودن، پر از عشق بودن است پر از دوست داشتن است پر از رنگ نارنجی ست...اصلا مثل پاییز است... شاید بهتر است کمی گرم تر کنار هم باشیم در این سرمای استخوان سوز آذرماه... کمی برای هم وجود داشته باشیم و بتابیم که نشویم عدم وجود دیگران...

۱۸ آذر ۹۷ ، ۱۷:۱۱ ۶ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰
نار خاتون

منِ واقعی

مدت ها بود که نارخاتون درونم تمایل داشت تا برای همیشه انگشت میانی اش را به روی دنیا برخیزاند و دایورت را به صورت محض و کاربردی تواما به کار گیرد... گویا در این امر کمی به موفقیت دست یافته است:)


۱۲ آذر ۹۷ ، ۰۳:۲۰ ۰ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰
نار خاتون

ساده... آرام... زیبا


یه خیابون پایین تر از خونه خداحافظی کردیم... هوا تاریک شده بود... دو قدم که دور شدم گوشیم زنگ خورد... گفت تا برسی خونه حرف بزن که خیالم راحت باشه هوام تاریکه... خندیدم گفتم باشه... یهو گفت یه دیقه وایسا... گفتم چی شد؟ گفت وایسا یه دیقه... یه آقایی از کنارم رد شد و رفت... گفت خب حالا آروم برو...

به همین سادگی...به همین خوشمزگی... تونستم بگم چی میخوام بگم؟!:)
۲۹ آبان ۹۷ ، ۱۲:۵۷ ۴ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰
نار خاتون

یه روز خوب میاد


یه بارم دکتر میم بهم گفت: " غصه نخور یه روز همه پیر میشیم تو کلبه ی من دور هم چای میخوریم"
این جمله رو تو زیر و رو کردن memo گوشیم پیداش کردم:)

۱۴ آبان ۹۷ ، ۱۲:۴۳ ۹ نظر موافقین ۱۴ مخالفین ۰
نار خاتون

کمی شبیه به خفگی

کلید رو تو قفل چرخوند و منتظر شد برم تو... پشت سرم اومد و در رو از پشت قفل کرد... زبونه ش خراب شده بود بدون قفل بسته نمی موند... شال و کیف م رو کنار کفشام رها کردم و مانتوم رو انداختم رو کاناپه و کنارش ولو شدم... شال و کیفم رو برداشت و گذاشت کنار شومینه رو فرش... نوشابه و دنت های شکلاتی رو گذاشت تو یخچال و کنترل و برداشت و نشست رو کاناپه کناریم نه اون یکیش... روشن کرد و گفت:

- چه خبر از امروز؟

گفتم:

+ خیلی خسته ام...

- فوتبال ساعت چنده؟ جواب تلفنمو ندادی!

+ شلوغ بودم... مریضم دو بار CPR شد

- هنوز شروع نشده... چی بخوریم؟

+ من نا خوردن هم ندارم... یکم کمرم رو ماساژ میدی؟!

- باید برم کفش بگیرم با رضا این کفشه باز زیرش داره بازی درمیاره... 

+...

- جوابمو ندادی چرا زنگ زدم؟

+ گفتم که مریضم حالش...

- شروع شد...تخمه نگرفتیما...

+...

- ساکتی چرا؟!

+...

- بزن دیگه لامصب اه دروازه خالیه...

+...

- خوبی؟! چت شده تو باز؟!

+ ...

- دارم با شما حرف میزنما...

+ کی میری با رضا کفش بگیری؟

۰۴ آبان ۹۷ ، ۰۱:۰۷ ۸ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
نار خاتون

ح مثل حافظ... نون مثل نامجو

همان جا که صدای خفقان گرفته ی سه تارش بند دلم را پاره می کند... همان جا که فریاد می زند "زلف بر باد مده" و روزگارش چون زلف یار پریشان و درهم است... همان جا که از اعماق وجود ناله می کند که "شهره ی شهر مشو" و بیستون بر سر راه است و خبر از شیرین... همان جا که مدهوش و شیدا به التماس می گوید که "می مخور با همه کس" و دلش را سیراب خون می کند... همان جا که از اعماق وجود ناله می کند که "شهره ی شهر مشو" از همان جا تا جنون فاصله ای نیست...


۱۴ مهر ۹۷ ، ۰۰:۴۷ ۱ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰
نار خاتون

شوماخر الاسلام


حسابی دیرم شده بود...نشستم صندلی جلو و منتظر شدم تاکسی پر شه... چند دیقه گذشت گفتم دیرم میشه آقا اگر حرکت نمیکنید پیاده میشم...گفت من یه ربع دیر تر هم راه بیفتم شوما به موقع می رسی...خواستم پیاده شم که در عقب ماشین باز شد دوتا آقا و یه خانم سوار شدن... نشست پشت فرمون... اومدم غر بزنم عجله دارم و اینا که گفت "حضرت علی می خواست بره بیرون در رو باز کرد و قدم گذاشت بیرون و تا در رو ببنده تو این فاصله پیامبر رفت معراج و برگشت میدونی راننده ش کی بوده؟! من..." غر هامو قورت دادم و از هوای یکم پاییزی لذت بردم:/


۱۰ مهر ۹۷ ، ۱۰:۲۷ ۱۳ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰
نار خاتون

کاف الف شین

روی چمن ها ولو شدیم و چراغ های روشن دریاچه رو دید میزدیم.. دختر بچه شدم و گفتم اولا بیشتر دوستم داشتی نه؟! ساندویچی که زوری داشتیم قورت میدادیم رو یکم تو دهنش چرخوند و گفت چرا الان؟! گفتم آخه بیشتر میگفتی اون موقع ها که... گفت اون موقع ها راهی جز این نداشتم ولی الان میتونم اولین شب پاییزم رو با آشغال ترین ساندویچ دنیا کنارت بگذرونم و بگم خداروشکر...


۰۱ مهر ۹۷ ، ۱۱:۳۱ ۸ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰
نار خاتون

یه چرا به وسعت تمام زندگیم...

بعد اون همه انرژی و زحمت و هزینه ی مالی و بیشتر عاطفی الف دیروز صبح با کلی ذوق و خوشحالی رفت خونه... تو بغل مامانش... و شب در اثر پریدن شیر تو گلوش و چند تا نفس کم آوردن از بین رفت... معجزه م با چند قطره از شیره ی وجود مادرش پرپر شد...


۲۹ شهریور ۹۷ ، ۲۲:۰۰ ۹ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰
نار خاتون

خدا نام دوم مادر است


دکتر ها می گویند فقط آرام نگهش دارید تا درد کمتری بکشد... اما مادرش برایش اسپیکر می آورد با کلی آهنگ فاخر و مزخرف... از بتهوون گرفته تا شماعی زاده و کفتر کاکل به سر تا گوشش به نوای آشنا بخورد و حس کند در خانه است... از شصت و دو روز عمرش شصت و یک روز با دستگاه نفس کشیده است و جدا کردنش از دستگاه چیزی در حد غیر ممکن است...اما مادرش هر روز با ضرب نفس هایش نفس می کشد و نگران پاهای کوچکش است که نکند بی جوراب بماند...که مثلا تنها مشکل فرزندش این هاست... که مثلا قلبش سالم است... ریه اش عادی ست... بی اکسیژنی به مغزش آسیب نرسانده ... جوانه ی امید مادری که دیگر مادر نمی شود درختی شده است که ریشه هایش انگاری تمام آب و خاک دنیا را می مکد تا بهار زندگی اش شکوفه کند...
+امروز یازده روز شد که الف در آغوش مادرش بدون سیم و اتصالات نفس می کشید... همین قدر معجزه!

۲۶ شهریور ۹۷ ، ۱۹:۲۶ ۱۳ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰
نار خاتون