نار خاتون...

اناری را که ماند بر سر شاخه

خدا نام دوم مادر است


دکتر ها می گویند فقط آرام نگهش دارید تا درد کمتری بکشد... اما مادرش برایش اسپیکر می آورد با کلی آهنگ فاخر و مزخرف... از بتهوون گرفته تا شماعی زاده و کفتر کاکل به سر تا گوشش به نوای آشنا بخورد و حس کند در خانه است... از شصت و دو روز عمرش شصت و یک روز با دستگاه نفس کشیده است و جدا کردنش از دستگاه چیزی در حد غیر ممکن است...اما مادرش هر روز با ضرب نفس هایش نفس می کشد و نگران پاهای کوچکش است که نکند بی جوراب بماند...که مثلا تنها مشکل فرزندش این هاست... که مثلا قلبش سالم است... ریه اش عادی ست... بی اکسیژنی به مغزش آسیب نرسانده ... جوانه ی امید مادری که دیگر مادر نمی شود درختی شده است که ریشه هایش انگاری تمام آب و خاک دنیا را می مکد تا بهار زندگی اش شکوفه کند...
+امروز یازده روز شد که الف در آغوش مادرش بدون سیم و اتصالات نفس می کشید... همین قدر معجزه!

۲۶ شهریور ۹۷ ، ۱۹:۲۶ ۱۳ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰
نار خاتون

به دنیا بگویید بایستد...


کسی در دنیا وجود ندارد که ساعت برنارد را دیده باشد و حداقل یک بار آرزوی داشتنش را از سر نگذرانده باشد...
کودکی برای برداشتن شکلات دور از چشم مادر می خواستمش... کلاس اول برای املای کلمه ای که خاطرم نبود و باید به دور از چشم معلم کتاب را نگاه می کردم... آن روز برای بیشتر آب تنی کردن در دریا... روز دیگر برای بیشتر خوابیدن... گاهی برای بیشتر پیش مادر ماندن... یه روز برای کنکور و یک روز هم برای متوقف کردن خونریزی شدید بیمار و تهیه ی وسایل لازم... روز ها گذشت و بار ها و بار ها لازم بود که تمام عقربه های دنیا دست از پی هم رفتن بردارند...
همیشه وقت هایی هست که ریتم زندگی و دلت یک ملودی واحد می نوازند که تو را در میان این مارش عزای سراسر ترس و وحشت غرق آرامش می کند... درست مثل ملودی نرمی یونانی که سرانگشتانش بر تنم می نوازد... درست مثل بداهه ی بیات اصفهانی که با مضراب بوسه هایش بر تار موها و پود جانم می نشیند... درست همین لحظه که محصور سمفونی آغوشش می شوم بار دیگر با تمام وجود این ساعت لعنتی را می خواهم...


۰۲ شهریور ۹۷ ، ۱۳:۲۴ ۴ نظر موافقین ۸ مخالفین ۲
نار خاتون

خنده های آشکار از اشک پنهان سخت تر است...

شاید بزرگترین لطفی که بتونیم این روزها در حق کسی بکنیم این باشه که بذاریم با خیال راحت چند لحظه خوب نباشه...


۱۳ مرداد ۹۷ ، ۱۲:۳۹ ۷ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰
نار خاتون

فریاد که گر جور فراق تو نویسم...


فریاد براید ز دل هر که بخواند...


پس گوش کنیم  صدای این روز ها رو...


۰۱ مرداد ۹۷ ، ۰۰:۴۹ ۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
نار خاتون

دورمان لحاف پیچاندند


کنج اتاق کنار رادیوی بزرگ ش نشسته بود و پیچ هایش را میچرخاند... همان رادیویی که قطعا یک روز برای دزدیدنش به خانه شان خواهم رفت...خیلی وقت ها دیکتاتور محض است اما قصه گفتنش که شروع می شود رگ و ریشه ی خان زاده بودنش می خشکد و پیرمرد مهربان درونش فوران می کند... البته که نوه ی ته تغاری دختری هم برایش به شکل رشک برانگیزی متفاوت است...
آرام در آغوشش میخزم و دست سنگینش را دورم حلقه می کند... طبق معمول از کار و درسم می پرسد و دعای خیرش بر جانم می نشیند...صدای رادیو را کم و بیش می شنود و آرام می گوید:" دورمان لحاف پیچاندند"
کمی منتظر نگاهش می کنم... می گوید:"پدرم هم همین کار را میکرد... در روز های گرم تابستان" با تعجب می پرسم:"مگر تبریز هم روز های گرم داشت؟" آخر در تمام قصه هایی که برایم تعریف میکنند تبریز برایم سرد و تاریک است... دست زمختش را روی موهایم می کشد و ادامه می دهد:" روزهای داغ هم داشت...مثل الآن... از گرما که شکایت می کردیم پدرم همیشه که نه اما گاهی لحافی پشمی دورمان می پیچید و حسابی که خیس از عرق می شدیم رهایمان می کرد و همان گرما قابل تحمل می شد..." رادیو را زیاد تر کرد...صدایی از گرانی هایی می گفت که قرار بود ارزان تر شود... سری تکان داد و گفت:"دورمان لحاف پیچاندند"


۱۶ تیر ۹۷ ، ۱۲:۲۲ ۶ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰
نار خاتون

چوبه دیگه... صدا نداره که


مادر در خانه گریه میکرد
پدر خمیده گوشه ای کز کرده بود
دختر تا ساعت دو صبح در خیابان ها آواره بود
چون برادر توی اتاق نعره میزد
-------------------------------------
مادر در بیمارستان زجه میزد
پدر یک طرف بدنش لمس بود
دختران تا ساعت دو صبح کف خیابان بی پناه مانده بودند
چون برادر ها خون آلود از تصادف بودند

۱۰ تیر ۹۷ ، ۰۰:۰۱ ۱۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
نار خاتون

اوج

و قسم به لحظه ای که چشمات

وقتی بیدار شی

اولین چیزی که ببینه

اینجا  

باشه...


۲۸ خرداد ۹۷ ، ۱۳:۳۵ ۱۹ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰
نار خاتون

جام جهانی چشم هات!


بگذار توصیفش کنم... آهان...جام جهانی چیزی ست که تمام حواس پنجگانه و حتی هشتگانه را غیر از بینایی مختل می کند... به گونه ای که بیننده ی آن نود دقیقه و حتی بیشتر بی وقفه به یک جا چشم دوخته و سراپا هیجان را تجربه می کند و تمام دنیا را هم آب ببرد ایشان خم به ابرو نمی آورد و به تماشا کردنش ادامه می دهد... جام جهانی تمام و کمال مخاطبش را در خود غرق می ...
پلک زدی... از اول...
جام جهانی چیزی ست که...


+ به دعوت خورشید عزیزم:)

++ بنویسید همه تون...


۲۰ خرداد ۹۷ ، ۰۹:۴۱ ۱۱ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰
نار خاتون

آینه

موهای از حمام آمده ام را شانه نکرده بالای سرم جمع کردم... حوله را از روی شانه هایم سر دادم و پارچه ی سفیدی که حکم پتوی این شبهای گرم را برای من داشت شلخته دور خودم پیچیدم... رو به رویش نشستم و لبخند زدم از آن لبخند ها که وقتی خطایی میکنم روی لب هایم مینشیند.. خیره نگاهش میکنم که یعنی "ای چشم سخنگو تو بشنو ز نگاهم" ...سری تکان می دهد که یعنی"دیرگاهی ست که من در دل این شام سیاه پشت این پنجره ؛ بیدار و خموش مانده‌ام چشم به راه" لب هایم از هم باز نمی شوند و به وضوح " باز من دیوانه ام مستم...باز می لرزد دلم دستم" سرا پایم را فرا میگیرد... با ترس میگوید:"از دی که گذشت هیچ از او یاد مکن"... با تبسمی تلخ نگاهش میکنم که یعنی "خاموشم اما... دارم به آواز غم خود می دهم گوش" چشمانش را می بندد که "یقین که عشق و غمش حکم نان انسان است"... نگاهم را از او میگیرم و سر به زیر می اندازم "که من زنده ام به درد" ... انگار که دلش برایم بسوزد دستش را به سویم دراز می کند که"تو در من زنده ای من در تو ما هرگز نمی میریم" ... دستم را روی جدار سربی بینمان روی دستش میگذارم که" تا تو به داد من رسی من به خدا رسیده ام"...

۱۷ خرداد ۹۷ ، ۱۸:۵۱ ۱۵ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰
نار خاتون

۲۸ می یا هروقت...


جون به جونم هم کنند من آخرش روشن فکر!! نخواهم شد... هنوز هم شرم و حیا رو میپرستم نه به معنای خجالت کشیدن از طبیعی ترین و بدیهی ترین مسائل... به معنی تو بوق و کرنا نکردن خصوصی ترین مسائل...روز بهداشت قاعدگی روز فقط پرداختن به این نیست که عکسی از این صحنه پخش شد و حذف شد و وای برما که حذف شد... تنها این نیست که از پدر و برادر و و و پنهان نکن و بهشون "حتما" بگو... اتفاقا وقتی دغدغه اصلی این روز بشه این ینی هیچی از بهداشت قاعدگی حالیمون نیست و خودمون به تابو شدن بیشترش دامن میزنیم چون این قضیه همونقدر طبیعیه که وقتی سرت درد میگیره و قرص میخوری... تو هر دوش اگر اذیت شی میبرنت دکتر و اگه از حد تحملت خارج شه چه جسمی چه روانی کمکت میکنن و اگر بفهمن خجالت نداره... تابو شکنی ینی اولین بار دخترتو بغل کنی و بگی تو داری بزرگ میشی و داری آماده میشی که مادر بشی...یادش بدی چی بخوره... یادش بدی چجوری تمیز باشه و از عفونت و عواقب احتمالی رعایت نکردن بهداشت جلوگیری کنه ... که خجالت نکشه اگر میخواد گریه کنه یا ناراحت و عصبیه... بدونه اینم همونقدر برای بدنش ضروریه که غذا خوردن... انقدر طبیعی و عادی که دغدغه ی این روز  "حتما مطرح کردنش" با اعضای مونث و مذکر خونواده نباشه...

۱۵ خرداد ۹۷ ، ۱۷:۱۶ ۳ نظر موافقین ۱۶ مخالفین ۰
نار خاتون