نار خاتون...

اناری را که ماند بر سر شاخه!

۱۳ مطلب در دی ۱۳۹۵ ثبت شده است


۹۹ درصد این »وای ببخشید اشتباه فرستادم« هایی که تو گروه های دانشکده ای و دوستانه و اینا بعد ارسال مطالب و عکسای عاشقانه و گاها مضامین »خاک تو سرت لیاقتمو نداشتی« و امثالهم میاد دقیقا همونی بوده که باید میومده..:/



۱۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۷ دی ۹۵ ، ۱۵:۱۱
نار خاتون


اولین بار که به اوشونمون اسم دوستامو میگفتم ندا رو یه زوج معرفی کردم که با رامین دوسته...

چند وقت بعدش که از دوستام پرسید ندا با امید بود...

هفته بعدش با امید قهر بود...

بعدش تو محل کارش با ایمان آشنا شد اما تلفنی با امیدم حرف میزد...

چند وقت پیش گفت چه خبر از ندا گفتم نامزدیشه...گفت با ایمان؟ گفتم نه اسمش جواده...

که بعدش فهمیدیم طرف امیره...:/

چند روز پیش که با اوشون نهار میخوردیم از ندا پرسید...گفتم نامزدش بیچاره تصادف کرده و ICU ه...منتظر بودم بگه که خوب میشه و اینا که گفت خب مسئله ای نیست که بفرسته گارانتی یکی نو بگیره...:))

+توصیه ی مرتبط با بحث اوشونمان بعد از اصلاحیه: به جای اینکه چندین کتاب بخوانید، کتابهای گاج را چندین بار بخوانید:))


۱۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ دی ۹۵ ، ۱۷:۳۶
نار خاتون


۱ - یکی از آرزوهای داداشم کچل شدن منه:/ وحشتناک حساسه و هر دفعه تو غذاش مو درمیاد...جوری که گاهی یه سرش بین لباشه و سر دیگه سر معده شو قلقلک میده و این فقط از موهای من برمیاد...[چندش خودتونید:))]

۲ - کتب درسی و جزوه هام به شکل عجیبی خاصیت سِدِیتیو پیدا کردن این روزا...به بی خواب ها و شب زنده داران عزیز توصیه میشه...

۳ - من بعد به جای عبارت »بمیری ایشالا« برای افرادی که رودروایسی دارین باهاشون از عنوان پست استفاده کنید...

۴- چرا من باید بدونم جعفر بن ابی طالب تو نامه ش به حبشه چی گفته خب؟!:/ انصافه ۹ترمه شم واسه این موضوع؟!

۵ - چایی با لواشک خوشمزه میشه امتحان کنید:)


۱۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۴ دی ۹۵ ، ۱۴:۱۰
نار خاتون


اگر به گذشته بر می گشتم ساز زدن را از شش سالگی شروع می کردم...
ژیمناستیک را رها نمی کردم...
کلاس زبان آلمانی را زودتر شروع می کردم...مثلا ده سالگی...
اگر به گذشته بر می گشتم هیچ وقت با سحر درد و دل نمی کردم...
مادرم را از تصمیمش منصرف نمی کردم و آن روز تلفن نمی کردم...
اردوی چند روزه ی مشهد را نمی رفتم...
مدرسه نمونه دولتی هم نمی رفتم و به جایش کلاس قالی بافی را شروع می کردم...
با صندل های مشکی ام آب بازی می کردم و می گذاشتم چسب هایش خراب شود...
خواندن و نوشتن را...نه نه...خواندن و نوشتن را از همان پنج سالگی شروع می کردم...
لباس عروس بچگی هایم را به آن دخترک نچسب نمی دادم...
اگر به گذشته بر می گشتم رمان های مودب پور را هیچ وقت نمی خواندم...
کمتر نوشابه می خوردم...ذائقه ام را به خوردن شیر عادت می دادم...
باز هم لواشک های پهن شده را قبل از خشک شدن با قاشق می خوردم...
علوم اجتماعی را بیشتر دوست می داشتم...
خیلی از آدم ها را دور می ریختم...
اما راستش را بخواهید٬ من یک ثانیه هم نمی خواهم به گذشته برگردم...


۱۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۱ دی ۹۵ ، ۱۲:۲۵
نار خاتون


تنگ در بر او نشسته باشی...نگاهش کنی و خدا را شکر کنی...بعد چند نفر بیایند و ناغافل از آغوشت بیرونش کشند و جلوی چشمانت له و لورده اش کنند و تو نتوانی جز فریاد کاری کنی...ببرندش و تو نتوانی کاری کنی...قبل از رسیدن بقیه با گریه خون ش را از در و دیوار پاک کنی و یک وزنه ی سنگین روی سینه ات حس کنی...و چند ثانیه بعد خدا را شکر کنی که از خواب بیدار شدی...


۱۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۹ دی ۹۵ ، ۱۸:۴۱
نار خاتون


من و برادرم زمانی که من چهار پنج ساله بودم و او هشت نه ساله وقتی مهمانی می آمد که دوستش داشتیم از همان بدو ورودش لنگه کفشش را قایم میکردیم تا نرود...همیشه هم آخر های مهمانی کفش را پیدا میکردند و میرفتند و بعضی هاشان آنقدر عزیز بودند که از رفتنشان با بغض و اشک خمیازه هایمان را می کشیدیم و خوابمان می برد...همیشه که نه...گاهی هم قول میگرفتیم که حداقل شب را بمانند و بعد کفش را بهشان می دادیم...گاهی هم مجبور می شدیم کفش را پس بدهیم بدون اینکه قولی بگیریم...در این بین چندباری هم موفق شدیم اما صبح که بیدار می شدیم رفته بودند...
حالا که دیگر بزرگتر شده ام می دانم اگر دلی نخواهد پا برهنه ام که شده می رود...اما می شود بگذاری کفش هایت را قایم کنم و تو نروی؟!هیچوقتِ هیچوقت نروی؟!تا ابد بمانی؟! حتی وقتی وقت رفتن رسید؟!
.


+ تو مرا جان و جهانی...:)

۱۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۵ دی ۹۵ ، ۱۸:۲۳
نار خاتون

اولین جلسه ی تئوری کلاس صداسازی و سلفژ نشستیم دور هم و موزیک تحلیل کردیم...اول فقط داستانش رو تعریف کردیم بعد رنگ موزیک٬ سن٬ جنسیت٬ تعداد کارکتر٬ چه ساعتی چه درجه حرارتی و کجا و هر چیزی که درباره ش حس میشد...و بعدم علل همه ی اینارو گفتیم که حالا داینامیک و پیچ و کالر و ریتم و ارکستراسیون و و و...دخیلن تو این قضیه و جوری که ما میشنویم...

بعد از اون روز دیگه موزیک و معمولی نمیتونم گوش بدم...تمام المان های بالا رو توش میگردم پیدا میکنم...و جالبه برام که بقیه درباره ی همون قطعه چی میگن...مثلا für Elise بتهوون واسه من یه دختر بچه ی ۴ساله ی وحشتزده ست تو هوای گرگ و میش صفر درجه با رنگ خاکستری...

تا حالا اینکارو کردین؟! سن و جنس و رنگ و هرآنچه از این موزیک میشنوید رو بگید... دانلود

۱۶ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۳ دی ۹۵ ، ۲۲:۲۵
نار خاتون


حالا که ۹دی و ۷دی و اینا گذشته و بحث های سی+عاصی گروه دانشکده تموم شده باید بفهمیم که آخوند نهاد رهبری با اسم مستعار تو گروه بوده؟!:// چرا آخه؟!:/

باورم نمیشه تو دانشکده بی بخار ما از اینکارا کنن...:/ 

+ خب حالا...حق با تو بود دیگه:|


۱۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۲ دی ۹۵ ، ۱۲:۱۳
نار خاتون


دبیرستان که بودیم یه تئاتری کار میکردیم که من تو یه صحنه ش وقتی پسرم رو میکشدند باید جیغ میکشیدم...اینکه جلوی ۲۰۰،۳۰۰ نفر به زانو بیفتم و فریاد بزنم سخت ترین کار دنیا بود برام... هرچی ام گفتم بذارید اینجا بهت زده شم و از حال برم قبول نکردن :/
کل تئاتر استرس اون لحظه رو داشتم...لحظه به لحظه قلبم تند تر میشد...تا اینکه رسید و دیگه قلبم بیرون بدنم بود و نفس نمیتونستم بکشم...چشامو بستم و به هیچی فکر نکردم و از ته دلم جیغ کشیدم...یه جیغ بلند و طولانی...هر چی میگذشت حسم بهتر میشد...آخرای نفسم بود و با تمام زورم تارهای صوتیمو لرزوندم و جیغم تموم شد...انگار یه دنیا رو بالا آوردم...انگار تموم درونمو بالا آوردم...خالی خالی...تا وقتی جیغ نزده بودم ترسناکترین کار ممکن بود ولی بعدش سبک سبک بودم...
گاهی وقتا باید همه ی درون رو قی کرد ...باید خالی خالی شد تا بشه نفس کشید...فقط باید چشمارو بست و تموم...


۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۰ دی ۹۵ ، ۱۲:۴۶
نار خاتون

از هرچه بگذریم تحلیل های تاکسی ای خوش تر است:دی
بعد از کلی دوندگی واسه یه امضا اونم برای فرهنگ و تمدن اسلامی پخش یه تاکسی شدم که برم سمت دانشکده...رادیو روشن بود و زبون پخته یه کلام گفت دلار قیمتش بیشتر شده...مسافر صندلی جلو فرمودند که: آه! چین میخواست تو یکی از جزایر ما سرمایه گذاری کنه و ما قبول نکردیم و رفت یکی از بنادر پاکستان...میدونی چه سودی داشت برامون؟ راننده گلویی صاف نمودندی و با حزن بیشتری فرمود: آااهه...مدیریتش رو میخواست نه حکومتش رو که ما چه میفهمیم اینا ینی چی؟ آگاهی نداریم که...مسافر در پاسخ تکانی به نشیمنگاهش داد و گفت: مردم ما نمیخوان بفهمن و دوست ندارن فشار بیاد به مغزشون...راننده اِگین فرمود: آره بذا پیاده برن کربلا ببینم کجارو میگیرن...گفتم الان مسافر تیر خلاصو میزنه و تمام...دستشو آورد بالا و گفت: آقااا من اونجا پیاده میشم:/ ...و تو اوج خداحافظی کرد...
داشتیم ریشه کن میکردیم مشکلات رو ها...نشد:/ یه تعلیق خاصی از درون حس میکنم...ایشالا مسیر بعدی:))

۹ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۸ دی ۹۵ ، ۲۱:۱۲
نار خاتون