نار خاتون...

اناری را که ماند بر سر شاخه!

دختر است، جوان است، راه دوری نبود آن وقتی که دهه ی سوم زندگی اش را شروع کرد،رشته ی تحصیلی اش در بیمارستان میگذرد... زیبا است، ظاهرش و باطنش. آراسته است، باطنش و ظاهرش! محترم است و خوش مشرب و خودمانی و قاعده مند! شیطان است، از این شیطان های دوست داشتنی، شلوغ است، شر است و تُخس، تُخس خوب البته! حساس است ، زیاد حساس است، برگ گُل است انگار، اما عمرش عمر نوح باد! خانم است، ذاتا مادر است، ذاتا نگران است، او دختر پاییز است، به رهایی پاییز و به تعهد برگهای کاجی که در هیچ طوفانی از درخت جدا نمیشوند! 

کتاب میخواند، یک نیمچه ارادتی به کوئلیو دارد، اخیرا کارلوس فوئنتس را هم بدک نیافته! دیوانه ی لئون حرفه ای است، اما اخیرا ماهی بزرگ را هم خوب دیده! شهرام ناظری یا به قول خودش "عمو شهرام" را دوست دارد، هنرمند است، خیلی هنرمند است! ساز میزند، چه سازی اش را به شما نمیگویم؛ گاهی هم میخواند، به سان سیرنی که دریانورد محبوبش را بر صخره میکوبد... دست کوچکی بر نقاشی دارد و خودتان که شاهدید، مینویسد! و به نظر من خیلی خوب مینویسد!

انار را میپرستد، گردو و پسته ی تَر و تازه را عاشق است! آلو و لواشک و لیموناد فرانسوی را هم میپسندد، برنج را هم خیلی دوست دارد، خوش خوارک است کلا، اما پُر خور نیست! من به شما توصیه میکنم اگر روزی عاشق دختری شدید، عاشق یکی اش بشوید که خو ش خوراک است!

دختری که اینجا را مینویسد، من نیستم، اوست ... اوی من



"م.ع" نوشته به تاریخ شانزدم مهر ماه هزار و سیصد و نود و پنج خورشیدی