نار خاتون...

اناری را که ماند بر سر شاخه!

۳ مطلب در مرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

 
+ شنبه رو پای دماوند صبح کردم بدون حتی یک ثانیه پلک رو هم گذاشتن...  شنبه م تموم نشد و یکشنبه اومد و رفت... حالا شدم یه آدم که یه روز از دنیا عقبه ...

++ آدمای جدیدی وارد زندگیم شدن... آدمای حال خوب کن... از اینا که باهاشون بری توپخونه آبدوغ خیار بخوری و بیشتر از کوبیده البرز بهت مزه بده...

+++ بعد یه سال سازم رو از کیس ش درآوردم... تمیزش کردم و دیدم به دستم چفت نمیشه... دلم گرفت و گذاشتمش سر جاش...

++++ یه دوست مجازی که شاید دوبار بیشتر همو نخوندیم برام جلو حرم امام رضا دعا کرده بدون اینکه بدونم... تو همون روزایی که با چک و لگد خودمو خوب نگه داشتم... منم معتقد نباشم اون انقدر هست که دعاش بهم بچسبه‌.‌..

+++++ عنوان آهنگیه که نان استاپ امروز تو گوشم پلی بود...

 
۱۰ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۴ مرداد ۹۶ ، ۰۲:۵۱
نار خاتون


اینکه مجبورت کنن کاری رو انجام بدی میتونه به این معنی باشه که نذارن خلافشو انجام بدی... مثلا نمیگن گریه کن ولی نمیذارن بخندی... نمیگن گرسنه باش ولی نمیذارن سیر شی... نمیگن بمیر ولی نمیذارن نفس بکشی... آخرم میگن خودش کرد...

این روزام یقه ی منو امثال منو گرفتن و پرتمون میکنن بیرون از این مملکت از بس که نمیذارن بمونیم... تهشم میگن خودش رفت...


۱۸ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۷ مرداد ۹۶ ، ۰۲:۵۳
نار خاتون


به دلیل عدم انقراض بیماران و فعالان جنسی در تاکسی های سراسر کشور معمولا سوار تاکسی نمی شم مگر وقتی مجبور شم... مثل این بار... ولی صندلی جلو اگر خالی نباشه نود درصد مواقع سوار نمی شم که خوشبختانه خالی بود ... ولی سه نفر پشتی آقا بودن... راننده به پشتوانه ی اونا خودش رو در جایگاه قدرت دید و شروع کرد به اظهار فضل:

«میدونی خانوم! دور از جون شما دور از جون شما زنها خیلی بد شدن... خیلی از زندگی ها رو از هم می پاشونن... بلانسبت شما خیلی کثیف شدن... اصلا رحم نمیکنن به هیچ مردی... کاری ندارن طرف مجرده متاهله پیره جوونه... واسه همه لوندی میکنن...»

بدون واکنش بیرونو نگاه میکردم و اون سه نفر هم چیزی نمیگفتن... پرپروک رو که دیدم گرسنه شدم و کلا حواسم بهش نبود ولی تن صداش رو برد بالا و عشقبازی منو چیزبرگر خیالمو خراب کرد...

« خلاصه که تو فروشگاه بازار کوچه خیابون ماشین... یه چشمک میزنه و تموم... گند میزنه به یه زندگی و چند تا بچه رو بی پدر میکنه و یه زن و بی مرد.. دور از جون شما خیلی بد شدن...»

تصمیمم رو گرفتم که مدیون خودم نشم و برم اون چیزبرگر رو بخورم وگرنه مثل خوره مغزمو میخورد تا شب... پول درب و داغونم رو از اعماق کیفم کشیدم بیرون و گرفتم سمتش گفتم : « آقایی که با چندتا بچه با چشمک تموم شه حقشه که تموم شه...اصلا باید تموم شه... دم اون خانومم گرم... هرجا امکانش هست پیاده میشم» مطمئن بودم اینو بگم دیگه به پارگی پولها نگاه نمیکنه و نکرد.‌‌.. پیاده شدم و مشعوف از رد کردن اسکناس های داغانم راه افتادم سمت پرپروک...


۱۷ نظر موافقین ۱۲ مخالفین ۰ ۰۱ مرداد ۹۶ ، ۲۳:۴۱
نار خاتون