نار خاتون...

اناری را که ماند بر سر شاخه!

۱۳ مطلب در آذر ۱۳۹۵ ثبت شده است


یک دقیقه بیشترِ آخرین شب پاییزی را بگذار کنار ثانیه به ثانیه ی پاییزم که بودنت را در دلم چراغانی کردم...



۹ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ آذر ۹۵ ، ۱۰:۵۸
نار خاتون

...منتظر این اتفاق بودم

و الان تو شرایطی داره اتفاق میفته که یه تلخی تموم عیارم...


۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ آذر ۹۵ ، ۲۳:۵۶
نار خاتون


بابا صندلی مترو یا اتوبوس کرسی سلطنتتون نیست که تعیین کنید بعد از شما کی بشینه...ینی چی میخوای پیاده شی از بین سر پاها انتخاب میکنی کی بشینه؟! پاشو پیاده شو ما خودمون باهم کنار میایم...والا://
[آیکون عصبانیت و اعتراض به اون خانوم چادریه تو اتوبوس صادقیه]


۱۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۲ آذر ۹۵ ، ۱۶:۳۶
نار خاتون


امروز صبح دنیا شاهد ترکیب تراژدیک قرن بود...

صدای ساز کلهر با لرزش دست پیرمردِ نرم تن از خورد شدن استخوان هایش، روی دنده ی تاکسی رنگ و رو رفته اش و سرفه های کبود مسافر آسمی...
۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۰ آذر ۹۵ ، ۱۵:۴۱
نار خاتون


شاید بشه گفت خطرناکترین ها...همیشه اونایی که تو همه ی فیلد ها فعالن همه فن حریف نیستن...فرصت طلبن...حزب بادن...منتظرن ببینن به کجا میشه چنگ انداخت و چاپید...


موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۹ آذر ۹۵ ، ۱۰:۲۸
نار خاتون


قرار بود اوشونمان بره لپ تاپ بخره واسه دوستش منم کلاسم کنسل شد و گفتم میام...تو راه دوست دیگه ش رو دیدیم که قرار بود باهم بریم...

ینی اگه نیمچه علاقه ای به فوتبال نداشتم و فابرگاس رو هم زمانی دوست نداشتم همونجا قبل از ادم مغزی خداحافظی میکردم و رهسپار خونه میشدم:/ تصور کنید دو نفر که تند تند فکر میکنن و با همون سرعت افکارشونو به زبون میارن و کاملا میفهمن چی میگن و بحث رو به سرانجام هم میرسونن:/ بعد گردن من با سرعت حداقل چهل و پنج بار در دقیقه به صورت رفت و برگشت پاندول طور بین صورت این دو نفر در گردش بود...فیلم ها و سریالهاشونو نقد و بررسی کردن...از مزایا و معایب اپل و اندروید گفتن و حتی من یادمه صحبت موتورالله (ره) هم به میان آمد...در باره تیم های اسپانیا و انگلیس گفتن و اینکه فلان بازیکن ها عرق و تعصب ندارن و حتی لیگ ایتالیا هم به طور کامل بررسی شد...از مشکلات حل شده ی ازدواج دوست اوشون هم گفتند و از بزرگواری پدر دوست اوشون ( که من به قربانش:دی )...همه ی اینا تو فاصله ی امام خمینی تا میرداماد:/

فک کنید وارد مغازه ی دوست فروشنده شدیم و نفر سوم که سرعتش حداقل دو برابر اینها بود بهشون اضافه شد:/:/

اینجا بود که گردن من ۱۸۰ بلکه هم ۲۴۰،۵۰ درجه نان استاپ میچرخید...فیلم، سریال، داستانهای شش کلمه ای، کتاب، فوتبال، گزارش غیر زنده ی سرهنگ، مشخصات ریز به ریز لپ تاپ ها در مارک های مختلف، شیر مرغ، جون آدمیزاد:/

و من اکنون زمانی این را مینویسم که ۱۶ ساعت بدون اجابت مزاج خوابیده و گردن بند طبی استفاده مینُمایم...


پ.ن: passengers! This isn't your captain speaking این یکی از اون داستانها بود که من موفق به حفظش شدم:))

۷ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۸ آذر ۹۵ ، ۰۹:۳۶
نار خاتون


نایلکس دستمال کاغذی های فروشیش رو گذاشت کنار صندلی و رفت رو نوک پنجه تا بتونه بشینه رو صندلی...پرید و نشست...ظرف سیب زمینی ش رو هول داد سمت ما و یه بفرمایید مردونه گفت...از اون بفرمایید ها که از جنس تعارف شاه عبدالعظیمی نبود...یکم به هم نگاه کردیم...دست عزیزم رو گرفتم و با لبخند به پسر بچه نگاه کردم...فقط سرش از میز اومده بالاتر...صورت سبزه و دستهای کوچولوی زمخت...نگاهش تا مغز استخون نفوذ میکرد...دلش دریا بود...
بزرگ شده بود و فقط مونده بود که قد بکشه...

۱۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۲ آذر ۹۵ ، ۱۳:۰۷
نار خاتون

یکی ام مثل من وقتی تعامل چند روزه داره با بقیه گند همدردی کردن رو درمیاره...ترم یک گفتن طبیعیه...ترم دو گفتن حساس تری امکانش هست طول بکشه بیشتر...ترم سه گفتن یکم بیشتر خودتو کنترل کن...ترم چهار پنج شیش...
اما من هنوزم با مریضام تهوع و سردرد میگیرم...وقتی میرم بخش زایمان از دل درد به خودم می پیچم...وقتی پای مریض دیابتی م آمپوته میشه همون پام مدام تیر میکشه و گاهی مجبور میشم بشینم...وقتی میرم بخش پوست مدام خودمو میخارونم...وقتی میرم سی سی یو ریتم و ریت قلبم به هم میریزه...
می تونید تصور کنید بخش اعصاب و روان چه بر سر من میاره؟!!
و میدونید روح من مازوخیسم گونه از کارم تو بیمارستان به ارگاسم می رسه؟!

۱۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۰ آذر ۹۵ ، ۲۰:۳۲
نار خاتون

از کتاب فروشی اومدیم بیرون...سرد بود...سررررداااا...هم من هم جولیک  هم هولدن  داشتیم قندیل میبستیم:/ همینجوری که میرفتیم سمت تاکسی یه دست فروش که پالتو میفروخت داد زد: "بیا پالتو دارم ۲۰ تومن همین تو گلدیس ۱۰۰و...یا ابالفضضضضل"
سه تایی برگشتیم سمتش گفت: "بستنییییییی!!!! تو این سرماااا!!! " 
درسته پیشنهاد من بود ولی حتی یه ذره هم مقاومت نکردن به همین سوی چراغ :)) هر سه بستنی هم توسط هولدن به غایت رسید :دی
بستنی تو سرما خوشمزه تره نه؟
۲۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۷ آذر ۹۵ ، ۲۱:۱۰
نار خاتون


مثلا اینکه خانومه دولا دولا اومد اورژانس و دخترش گریه کنان زیر بغلشو گرفته بود و ساعدش قلم شده بود و رو شکم و کمرش جای لوله بود و به درد آنژیوکتی که هشدارشو دادم بهش خندید و شوهرش که اومد شکایتش و پس گرفت چه رنگیه؟

یا مثلا اینکه دختره رو با جیغ آوردن و دست بریده و آثار جنون و افسردگی تواما و آرامبخش بهش زدن و مثل یه تیکه گوشت افتاد رو تخت و مادرش گفت تجاوز گروهی شده بهش چه رنگیه؟

یا مثلا  اینکه تو یه بهزیستی تو شهریار دختره که هنوز به سن تکلیف نرسیده و یهو درساش افت میکنه و ساکت میشه و دیگه بازی نمیکنه و پیرمرد نگهبان یه شبه ازش یه زن چند ده ساله میسازه چه رنگیه؟

نارنجی زیادی شاده...نیست؟!

۱۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۶ آذر ۹۵ ، ۱۶:۳۵
نار خاتون