نار خاتون...

اناری را که ماند بر سر شاخه!

۱۵ مطلب در مهر ۱۳۹۵ ثبت شده است

ما یه استاد معارفی هم داشتیم که می گفت قرآن بر حقه چون پیامبر گفته و آورده...و تو قرآنم میدونید که گفته پیامبر صدّیقه...


یه استاد ادبیاتم داشتیم یه کتاب دستم دید گفت نخون نا امید میشی...گفتم مگه میدونید چیه؟ گفت از اسمش معلومه... گفتم اتفاقا پر از امیده... گفت خوندی؟... گفتم نه از اسمش معلومه...


یه استاد هم داشتیم تنظیم خانواده تدریس میکرد... انقدر آژیته بود که سر کلاسش تیک عصبی میگرفتیم... خب بچه ی ما با این همه پیک کورتیزون چی میشه؟ حالا هی بیا درس بده...


یه استاد روانشناسی ام داشتیم که با حرفاش هر چیزیو یاد نگرفته باشیم "سالاد کلمات" رو به صورت ملموس درک کردیم...


تازه استاد فوریت های درمانمون هم دوبار CPR شده:| خودش یه تنه میانگین سنی جمعیت رو چند سالی جا به جا میکنه...میراث فرهنگی در به در دنبالشه...


ینی داعش باید بیاد اینارو بخوره...:/


۸ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ مهر ۹۵ ، ۰۹:۳۴
نار خاتون

مغرور و گاهی ظالم...اینگونه در ذهنم نقش بسته بود...مظلوم بودنش را تاب نمی آوردم...بعد از آن تصادف و خونین شدنش دلم مثل بدنش پاره پاره شد... همیشه در مستند های حیات وحش از شکار شدن خرگوش و آهو غصه خوردم و از تلف شدن شیر و یوزپلنگ بیشتر... به خدا هم دستور می داد... نذر می کرد اما خواهش نه... آخرین بار که از مشهد آمد شرط کرده بود که داروهایش را قطع می کند و او باید شفایش دهد... که کارش به بیمارستان کشید...

 و حالا غرش کردنش در بستر شبیه زوزه شده بود... زوزه ی گرگی تنها... استخوان هایش جیر جیر می کرد اما هنوز چشم هایش پر بود از ابهت... 

پسرش گفت "او نخواهد مرد"... نه از روی راحتی خیال... آمالش بوی مرگ پدر می داد...

می گفتند گوش هایش سنگین است... اما من خیسی چشمانش را باور کردم...

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ مهر ۹۵ ، ۲۱:۲۲
نار خاتون

اون وقتایی که از عالم و آدم گله میکنی و اعصابت از همه دندون دندون و ریش ریش شده یکی باید باشه شونه هاتو بگیره یه تکون محکم بهت بده بگه: "ببین، من مردتم خب؟" :)

+ قورت بدیم اینو Im your man  

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ مهر ۹۵ ، ۱۸:۳۷
نار خاتون

بسیار مشعوف گشتیم که پدرجانمان بعد از ۳۰ سال خدمت در ارتش بازنشست شدند...قرار شد تنها دخترشان که بنده باشم دیگر رنگ تاکسی و اتوبوس و مترو و امثالهم را نبینم و پدر جان فرمودند اکنون در اختیار جگر بابا(ینی من!!) هستند...

صبح به رسم عهد و پیمان ما را سوار بر مرکب خویش نمودند و راه افتادند...سپس در میدان جمهوری پنج هزار تومانی ای کف دستمان چپاندند و با مهربانی فراوان اظهار نمودند که:
"جگر بابا!
من و مامانت میخوایم بریم صبونه بخوریم بپر پایین با تاکسی برو که تا پاستور ترافیکه و دیرمون میشه:| "
جگر بابا جزغاله گشت:|

۱۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۴ مهر ۹۵ ، ۱۴:۱۱
نار خاتون


فکرش را بکن...فقط چند دقیقه فکرش را بکن
یک روز از خواب بیدار می شویم و رسانه ها خبرمان میکنند که امروز جشن عمومی اعلام شده...وا مصیبتا...چه بپوشیم...
فکرش را بکن...روانه ی خیابان شویم...یک نفر دامن چین چینی یاسی می پوشد...خانومی لباس قرمز می پوشد و موهایش را می بافد...دختری دست معشوقه اش را گرفته و با هم می دوند تا مثلا به آتش بازی برسند...یک نفر چپ چپ نگاهشان می کند...یک نفر فحششان می دهد...یک نفر تمام انرژی اش را جمع می کند و وزین ترین متلک ها را بارشان می کند...و گشت ارشاد تمامشان را در عملیاتی برنامه ریزی شده منهدم می کند...
حالا فکرش را بکن...دختر و معشوقه اش جان سالم به در ببرند و برسند به میدان شهر...پسربچه ای اسکیت میکند... دخترکی بادبادکش را هوا می کند... مادری نوزادش را در آغوش گرفته و قربان صدقه اش می رود تا پدر شیر خشک را بخرد و بیاورد...یک دفعه بمب دست سازی با صدای قهقهه ی چندشناک در میانشان رها می شود...این هم یک مدلش است دیگر...بادبادک رها می شود...نوزاد زهره ترک می شود...پسرک زمین می خورد...دختر در آغوش معشوقه اش جیغ می کشد و صورت خونینش را با دست می پوشاند...
فکرش را بکن...پدر در صف داروخانه ای شبانه روزی ست تا شیر خشک بچه ی زهره ترک شده اش را بخرد...مادر پیری با دختر افلیجش نشسته اند تا داروهایشان آماده شود...پسر جوانی مبتلا به سوزاک آمده تا آمپولش را بخرد...و مرد میانسالی التماس می کند که آمپول ام اس همسرش را با قیمتی ارزان تر بخرد...در این داروخانه جشن اعلام نشده گویا...
فکرش را بکن...یک دفعه ماشین اسپرتی رد شود و صدای موزیک غربی اش شیشه های داروخانه را بلرزاند...پسر سوزاکی داروهایش را بقاپد و سوار همان ماشین شود...دختر مو قرمز با اولین بوق سوار شود...دختر با عینک دودی کمی ناز کند و بعد از چند دقیقه سوار شود...بعد از دو ساعت هر دو دختر به سوزاک مبتلا می شوند و جشنشان تکمیل می شود...
فکرش را بکن...مادر دخترک مو قرمز به مولودی می رود...همسر حاج احمد و دختر آفتاب مهتاب ندیده اش هم بیایند...خانم ساکن پلاک هجده که بعد از ده سال بچه دار شده هم بیاید...بعد همگی استغفرالله گویان از بدکاره بودن خانم بیوه ی کوچه ی بن بست حرف بزنند و زن حاجی دخترش را به رخ مادر دخترک مو قرمز بکشد...آخر مولودی هم مرثیه ای از امام حسین بخوانند و دل و روحشان را صیقل دهند...

فکرش را بکن...اگر یکدفعه اعلام شود جشن عمومی ست...احتمالا منقرض خواهیم شد...
۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ مهر ۹۵ ، ۱۲:۱۳
نار خاتون

"چه کسی ست که بر من می نگرد
در عمق آینه!!"
بی شک این دیگر گله ای بر فراموشی خود نیست...
این منِ زیباتر شده است وقتی که از تو پر شده...

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ مهر ۹۵ ، ۲۳:۳۲
نار خاتون

رفیق نزدیک سال های دور!
همین مرا بس
تا با نگاه بی فروغت از داروهای خواب آور ،
حنظل روزگار را جرعه جرعه در عمقی ترین رگ قلبم قطره قطره بچکانی...
.
+دیدن یه همکلاسی توی آسایشگاه روانی میدونید ینی چی؟! کاش هیچوقت ندونید...

۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۷ مهر ۹۵ ، ۲۰:۵۳
نار خاتون

دختر است، جوان است، راه دوری نبود آن وقتی که دهه ی سوم زندگی اش را شروع کرد،رشته ی تحصیلی اش در بیمارستان میگذرد... زیبا است، ظاهرش و باطنش. آراسته است، باطنش و ظاهرش! محترم است و خوش مشرب و خودمانی و قاعده مند! شیطان است، از این شیطان های دوست داشتنی، شلوغ است، شر است و تُخس، تُخس خوب البته! حساس است ، زیاد حساس است، برگ گُل است انگار، اما عمرش عمر نوح باد! خانم است، ذاتا مادر است، ذاتا نگران است، او دختر پاییز است، به رهایی پاییز و به تعهد برگهای کاجی که در هیچ طوفانی از درخت جدا نمیشوند! 

کتاب میخواند، یک نیمچه ارادتی به کوئلیو دارد، اخیرا کارلوس فوئنتس را هم بدک نیافته! دیوانه ی لئون حرفه ای است، اما اخیرا ماهی بزرگ را هم خوب دیده! شهرام ناظری یا به قول خودش "عمو شهرام" را دوست دارد، هنرمند است، خیلی هنرمند است! ساز میزند، چه سازی اش را به شما نمیگویم؛ گاهی هم میخواند، به سان سیرنی که دریانورد محبوبش را بر صخره میکوبد... دست کوچکی بر نقاشی دارد و خودتان که شاهدید، مینویسد! و به نظر من خیلی خوب مینویسد!

انار را میپرستد، گردو و پسته ی تَر و تازه را عاشق است! آلو و لواشک و لیموناد فرانسوی را هم میپسندد، برنج را هم خیلی دوست دارد، خوش خوارک است کلا، اما پُر خور نیست! من به شما توصیه میکنم اگر روزی عاشق دختری شدید، عاشق یکی اش بشوید که خو ش خوراک است!

دختری که اینجا را مینویسد، من نیستم، اوست ... اوی من




"م.ع" نوشته به تاریخ شانزدم مهر ماه هزار و سیصد و نود و پنج خورشیدی

.

+ بگذارید او درباره تان بنویسد:)

۸ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ مهر ۹۵ ، ۲۰:۳۲
نار خاتون


معلقم...مچ پاهایم را می گیرند...از دنیایم بیرون کشیده می شوم...چقدر ناجوانمردانه سرد است...دستم را می کشد تا خودم را کور نکنم...دیدن این دنیا جرات میخواهد...با ذوق برایم گل سر پروانه ای می خرد...شمع را فوت می کنم...مرا می بوسد و راهی مدرسه می شوم...صدای فریاد پدربزرگ است که چرا شلوارک پوشیده ام...میخواهد پاهایم را ببرد...نه نه...میخواهد پاهایم را ارّه کند...چادرم را سر میکنم...باید زیست شناسی را از بر باشم...اولین بیماری ست که دوام نمی آورد...زیر دستم جان می دهد...قلبم از سینه ام بیرون می پرد...لبخند می زنم...حوا می شوم...می بوسمش...تیر می کشد...وقتش رسیده...فریاد می کشم...از مچ پایش می گیرند...از دنیایش بیرون کشیده می شود...خدا می شوم...دستش را می کشم خودش را کور نکند...برایشان نفس می کشم...حوا می شوم خدا می شوم حوا می شوم خدا می شوم...می بوسمشان...دستشان را می فشارم...مچ پاهایم را می گیرند...از دنیایم بیرون کشیده می شوم...چقدر ناجوانمردانه سرد است...دیدن این دنیا جرات می خواهد...

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ مهر ۹۵ ، ۱۲:۱۹
نار خاتون

با سوز دل یا حسینی گفت و ناخن های پتیاره اش را مشکی کرد

با فرنچ قرمز

که یعنی خون می چکد

از...

.

+لاک مخصوصِ محرم چند؟

++اپیلاسیون با تخفیف ویژه

+++رنگ و مش تیره متناسب با فضا


۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ مهر ۹۵ ، ۱۷:۰۸
نار خاتون