نار خاتون...

اناری را که ماند بر سر شاخه!

۱۲ مطلب در اسفند ۱۳۹۵ ثبت شده است


+ هلپ می گایز...وقتی سال تحویل شه میگه آغاز سال یک هزار و سیصد و نود و شش...ینی دیگه سی ام نیس...یکمم که نیس...بچه دنیا بیاد تو این تایم تولدش چندمه؟!:/

+ با خانومی جانم رفتیم تجریش گشت و گذار و زیارت... انقدری دوست داشتنیه که به من ساعت دو گفت میای؟! با وجود دو ساعت راه پا شدم از خدا خواسته رفتم:)) بهم کادو داد^_^ یک عدد انار که توش شمع بذارم... این و میگما:)

+ نود و پنج هر چقدم که بد بود اما... وقتی دارمت ینی بد نبود:) ایشالا همونی که میدونی و میدونم:)

+ ماه منیر هم اومد جای کلئوپاترا تا نود و شیش کنارمون باشه :)

+ عنوان برگرفته از این آهنگ دوست داشتنی :)

+ بهارتون سبز :)


۱۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳۰ اسفند ۹۵ ، ۰۱:۰۸
نار خاتون


بعد از کاست دهاتی شادمهر عقیلی که تو چارپنج سالگی بابام برام خرید و عاشقش بودم و شبا باهاش میخوابیدم٬ عینک استخری که برام خریدن قشنگ ترین کادوی عمر چارپنج ساله م بود...نه اینکه عاشق استخر باشما نه...میزدم به چشمم میرفتم با داداش و عموی نه سال بزرگتر از خودم گل کوچیک بازی میکردم...به عشق مرد دوست داشتنی سیاه سفید اون روزهام... ادگار داویدز :))


۹ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۶ اسفند ۹۵ ، ۲۰:۲۵
نار خاتون


بعد از کوالا و بیوه ی سیاه دریافته ایم که اسب دریایی به شدت فیوریت ماست...

کوالا به دلیل تشابه و تفاهممان در چسبندگی به یک نقطه و کنده شدن با کاردک عزیزدل است اصن ناجور... مضاف بر آن آرامشی وصف ناپذیر در چشمان خسته اش موج میزند که میتوان آن را یک بیلاخ به فراز و نشیب روزگار قلمداد کرد... بی تفاوتی اش را می ستایم...
بیوه ی سیاه خون مادرانه مان را به غلغل می اندازد آن هم درست وقتی که برای آموزش شکار به فرزندان تازه متولد شده اش و تغذیه ی آنها شوهرش را میخورد:)) خدایی خیلی مامانه... با این وجود نر ها همچنان خواهان آنها هستند... و در پایان یوهاهاها...
و اسب دریایی که درهای رحمت و جنت الهی بر وی باز... آیا میدانستید جنس نر این حیوان باردار می شود؟! نه میدونستید؟! با وجود این سختی طاقت فرسا شیوه ی تک همسری را اتخاذ نموده است... اصلا واژگان قاصرند در وصف مهر و وفای او..
میتونید یه اسب دریایی کوچولو در حد بند انگشت کوچیکه ساخته شده از برنج یا نقره تصور کنید که با بند مشکی گردنبندش کردن؟! میخوام:|


۱۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۲ اسفند ۹۵ ، ۰۰:۳۰
نار خاتون


میدونی وقتی نباشی چی میشه؟!

همیشه از زندگی فقط آرامش می خواستم... میخواستم آرامش بشه رسم زندگیم کل زندگیم... ینی بدون اینکه بدونم تو رو واسه کل زندگیم آرزو می کردم...

فهمیدی اگه نباشی چی میشه؟!


۱۱ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۹ اسفند ۹۵ ، ۲۰:۳۰
نار خاتون


این روزها خسته تر از همیشه میرسم خونه...کار بیشتره تو اورژانس اونم تو بی صاحابی مث بیمارستان ام+ام...اما وقتایی که حالم خوبه تن خسته مو سرپا نگه میداره... امروز با وجود اینکه شاهد یه قتل علمی بودم!! با وجود اینکه مریض ارمنی م که بی نظیر بود دووم نیاورد و از دست رفت... با وجود اینکه چند دیقه وسط بخش وایسادم به اون اوضاع داغون فریاد و فغان و دعوا و عزاداری نگاه کردم و میخواستم که بمیرم... با وجود اینکه منتظر بودم فقط یه نفر دیگه از دست بره تا اون خراب شده رو رو سر همه خراب کنم...با وجود اینکه دیگه پاهامو حس نمیکردم تنمو تو پنج دیقه ی آخر شیفتم کشوندم و یه گاز گذاشتم زیر پابند اون مریض زندانیم تا پاشو اذیت نکنه٬ یکم آب مقطر ریختم واسه اکسیژن تخت دوازده٬ یه دیقه ام به حرفای مریض HIV مثبتم گوش دادم...آخر هر سه کار یه خیر ببینی از ته دل بود... می دونید چی شد؟! انگار یه آرامش عمیق مستقیم آی وی شوت زدن تو دلم...زیر بارون نیم ساعت قدم زدم...


۱۷ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۱۶ اسفند ۹۵ ، ۱۷:۴۱
نار خاتون


و باری دیگر جهان شاهد گردهمایی چند شگفت انگیز بود...تصور کنید کوه رفتن یه روانشناس٬ یه محقق منطقه ی خاورمیانه و شمال آفریقا٬ یه مهندس نرم افزار که الان مریض احیا میکنه٬ یه طلبه و یه پرستار چه خواهد شد:)) بهتر از این مگه میشه اصن؟!
ماشین ها رو پایین کوه پارک کردیم تا صبحانه رو همونجا شرمنده دست پخت حاج مهدی باشیم...املتی که طبق تعریف دکتر میم احتمالا باید بهترین املت عمرمون می بود...هولدن و دکتر که رفاقتی خوردن :دی من و صبا هم با کیک سیر شدیم:))

صبا یکی از بهترین همراه هاییه که آدم میتونه داشته باشه...اصن مرسی که هستی:))
یه گله سگ ییهو اومدن:/هولدن با یه کف دست نون آغشته به املت چندتاشونو پراکنده کرد حاجی ام وایساده بود جلو ما و هر کدوم نزدیک میشدن با لطافت تمام جلوشون وامیستاد و میگفت نیاید:)) دکترم پوست تخم مرغ داد بهشون:/  چرا آخه؟!:))
سر بالایی رو با کلی عکس و بگو بخند رفتیم و رفتیم و رفتیم و-_- نه بابا هنوز نرسیدیم...رفتیم و تا آهان رسیدیم...یه غار مخوف و تاریک...خلاصه حاج مهدی راه بلدمون شد و با چندتا چراغ قوه راه افتادیم توی غار...ینی از یه راهی ما رو برد ها که موجود زنده در طول این همه سال قدمت اون بنا عبور نکرده بود از اونجا... سر میچرخوندیم میدیدم از هر جایی که نفس زنان و با خطر حداقل هفت بار سقوط احتمالی رد شدیم یه راه صاف با شیب ده درجه شیک و مجلسی کنارمون بوده:دی
در این حین دکتر به ما آموخت چگونه روی برف و یخبندان در جاده ی چالوس با پژو تنها با کشیدن یک دستی به عشقمان ابراز محبت و علاقه کنیم:)) پاسخ این معما تنها یک کلمه ست...بنگ :دی
بعدش سه تایی جوری قندیل های غار و با سنگ آوردن پایین که مادر بگرید:))
برگشتیم پایین هولدن و دکتر نهار و ردیف کردن صبا یه سقف پیدا کرد تا زیر بارون سینه پهلو نکنیم موقع نهار...منم سرپرست تدارکات چای میدادم دستشون و سفره پهن میکردم...تو ماشین واسه کنار غذا ماست و لیمو داشتیم که حین انتقال یه اون اتاقک زیر بارون شد دوغ و آبلیمو:/
هولدن سگ هارو جوری سیر کرد که به کمتر از کباب غاز راضی نشن دیگه:))
وقتی راه افتادیم که برگردیم دوست داشتم چشمامو ببندم و دوباره صبح جمعه از نو شروع شه...اصلا همه اینا که گفتم رو بریزید دور...همین بس که منو تصور کنید نگاهم به سقفه و میگم خوش گذشت :دی


بعد نوشت: از جایی که ماشینا پارک بودن کوه این شکلی بود ببینید ...غار هم این شکلی ببینید ... از چپ به راست منم ٬ حاجی ٬ هولدن و صبا...دکترم که پشت دوربینه


۲۸ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۴ اسفند ۹۵ ، ۱۷:۳۵
نار خاتون

هیچی دیگه حرفمو تو عنوان گفتم:))

۱۶ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۲ اسفند ۹۵ ، ۲۱:۱۱
نار خاتون


قالب عوض شد...برگرده به حالت قبل...برنگرده...یه چی دیگه شه...چه رنگی شه...خلاصه خودتون تصمیم بگیرید...:)


۱۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۱ ۱۲ اسفند ۹۵ ، ۱۰:۴۷
نار خاتون


۱_ نارخاتون هستم ۱۲ روزه...شما باید بگید سلام نارخاتون...بعد من بگم ۱۲روزه پاکم و لب به نوشابه نزدم...بعد شما برام دست بزنید و بگید ایول الله:))

۲_ تو ماشین داداشم برف شادی پیدا کردم میگم تولد کی بوده؟ میگه میخوام از جلو دوربین شوش رد شم میزنم ۲۰۰متر بعد دوربین خودش آب میشه دیگه از ماشین پیاده نمیشم:|

۳_ الوحده بلا استثنا تو اسم بازیکناش گچ پژ به کار رفته...محض رضای خدا یکیشونم عرب نیس:|

۴_ یه قالب میخوام برای وبم ولی نمیتونم انتخاب کنم...یه هدر میخوام مرتبط با اسم وب که بلد نیستم بسازم:|


۱۹ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۰ اسفند ۹۵ ، ۱۹:۰۸
نار خاتون


از یه خواب داغون جوری پاشی که بدنت له و لورده باشه و نا نداشته باشی پاشی از بس که دست و پا زدی و کابوس دیدی...به زور خودتو بکشی تا حمام و انقدر چنگ بزنی موهاتو تا هرچی تو سرته بشوره و ببره...بری بیمارستان ببینی حال مریضت داغونه و همکارت میگه پزشکش گفته احتمالا رفته تو زندگی نباتی...میان بالا سرش و میگن نمیشنوه و با مرده فرقی نداره و وقتی میرن اشکای اون مرد مریض چهل و شش ساله رو میبینی و انقدر خلقت داغونه که تو آی سی یو میزنی زیر گریه...گریه رفلکسیه که تو زندگی نباتی اتفاق میفته ولی اون لحظه که حالیت نمیشه...و تو ام پا به پاش تو اتاق استراحت گریه می کنی...بعدش میری بالا سرش دارو هاشو میدی غذاشو با یه لوله میریزی تو معده ش باهاش حرف میزنی و میگی زور آخرشو بزنه واسه زندگی...تلاش کنه و بشه معجزه... نمیشنوه ولی میگی...هنوز نگاهش دستت رو دنبال می کنه...خیلی سخته فک کنی آدمی که نگات میکنه نمیتونه ببینه تو رو بشنوه صداتو...که هیچ اتصالی به این دنیا نداره...میدونی اینا رو ولی دم گوشش میگی براش دعا میکنی و منتظری که برگرده...


۱۵ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۷ اسفند ۹۵ ، ۱۵:۰۳
نار خاتون