نار خاتون...

اناری را که ماند بر سر شاخه!

پرونده -۸

دوشنبه, ۳ مهر ۱۳۹۶، ۰۲:۳۲ ب.ظ


غریبه بودن به هرحال...اونم تو محله های اسلامشهر... گفت دخترا تنها نرید داخل خونه ها... یه آقا حتما همراهتون باشه... هوم ویزیت بود... بازدید از منازل و خانواده های مناطق محروم... گفت یه خانواده ست یه پسر یازده ساله ی عقب مونده ذهنی داره بومی همین جا ن... دو نفر قبول کردن رفتن... گفت یه خانواده افغانیه با سه تا بچه خانومش تازه فارغ شده کی میره؟! همه یکم به هم نگاه کردیم... افغانی... نژاد...جبر جغرافیایی... همه ی شعارهای قشنگ داشت با نگاهمون به هم به لجن کشیده می شد... لعنت به حسی که توم بود... از خودم خجالت کشیدم... حقیقتا حسم دست خودم نبود و مایه ی تاسف بود اما عملم دست خودم بود... لعنت به حسی که توم بود...دستمو بردم بالا ... لبخند زد گفت با تو خودم میام... از بین یه بیابون که هیچی توش نبود مطلقا هیچی راه افتادیم سمت خونه ی اون خانواده مهاجر... در رو یه پسر هشت ساله باز کرد... جاوید... لعنت فرستادم به حسم و کفشامو درآوردم رفتم تو... لعنت فرستادم و با خانوم خونه دست دادم... لعنت فرستادم و دست کشیدم رو سر دختر سه ساله ش... سمیه... لعنت فرستادم و یکم از چایی که برام آوردن و خوردم... خونه ش تمیز نبود اما بذارید صادق باشم و گند توم رو به رخ تون بکشم ...مطمئنم اگه خونه ی یه غیر افغانی بود حسم فرق می کرد... لعنت به حسی که توم بود... منِ سراسر ادعا چی بودم؟! فرم ها پر شد... بچه هاش معاینه شدن... آموزش ها داده شد و عملم سعی کردم شبیه شعارهایی که میدم باشه... اما دیگه حسم تنفر بود... از خودم... 


موافقین ۵ مخالفین ۰ ۹۶/۰۷/۰۳
نار خاتون

نظرات  (۱۷)

۰۳ مهر ۹۶ ، ۱۴:۵۵ ماهی کوچولو
من تا دوم دبیرستان فقط شعار میدادم
بعد سال دوم یهو یه دختر افغانی اومد تو کلاس ما شد همکلاسی
تو عربی و ریاضی شد زیرگروه من
شد دوستم
بعدترش به خاطر همین با افغانی های دیگه آشنا شدم
از اینجا دیدم بهشون خوب شد :)
خصوصا که سال بعد پیش یکی از بچه های کلاس مونم با یه افغانی ازدواج کرد
حاضرم قسم بخورم خوشبخت ترین دوست متاهل من همینه :)
امیدوارم تو هم باهاشون بتونی رفیق شی خیلی خوب و بامزه ان :) 
پاسخ:
اوهوم... نه من خوب رفتار میکنم ینی سعی میکنم خوب رفتار کنم ولی نمیدونم درون حداقل من چیه که ناخودآگاه نژاده برام مهم میشه... 
۰۳ مهر ۹۶ ، ۱۵:۰۲ حامد سپهر
حکایت ما حکایت همون جهانگردیه که از کنار یه روستا رد میشد دوتا آدم کور دید بعد توی سفرنامه ش نوشته بود از روستایی رد شدم که همه ی آدماش کور بودن
پاسخ:
البته من همه رو با یه چوب نزدم... فقط از حسی که نمیدونم از کجا میاد گفتم ...
سلام 
البته خوبه بگیم دختر /پسر افغان نه دختر /پسر  افغانی :)
احترامه بهشون :)

من همین چند وقت پیش (حدودا دوماه پیش ) با یک خانواده افغان آشنا شدم که واقعا دوست داشتنی بودند و الانم باهاشون دوستم:)

+
یا همین چند سال پیش بازارچه خیریه داشتیم  برای اربعین ، اونوقت بعضی از ایرانی های خودمون که از ما خرید میکردند پولش رو نمیدادند (مثلا زوار بودند ) ولی افغان ها نه تنها پول اون اقلامی که می خریدند رو میدادند بلکه سهمی هم بابت کمک به خیریه پرداخت کردند :)


++
افغان ها  دوست و برادر و خواهر دینی ما هستند :)
من طی این یکی دو سال   حسم بهشون خیلی  تغییر کرده :)

پاسخ:
سلام
بله مرسی گفتی:)
اونام بد و خوب دارن مثل همه... اینو میدونم کاملا ولی یه حسیه که من توش دخیل نیستم انگار... فقط میزنم تو سرش که بروز پیدا نکنه... 
چه خوب حست عوض شده:) 
یه قوتایی به خودم نگاه میکنم و میبیننم چقدر مسخره و ساده و ناخواسته نژاد پرستی رو توی وجودم دارم
هممون داریم
کاش حل بشه واقعا

پاسخ:
آفرین ...ساده و ناخواسته...
کاش
۰۳ مهر ۹۶ ، ۱۵:۲۱ جیمیِ معدنچی
این صداقتت با خودت و حِسِت ستودنیه. امیدوارم بتونی سرکوبش کنی و این حس بد و تنفر از خودت هم نابود شه. 
پاسخ:
مخلصم✋
امیدوارم واقعا اینجور بشه که شما میگی
۰۳ مهر ۹۶ ، ۱۵:۵۲ پـــــر ی
تو دوگانه سختی قرار گرفتی 
ولی از پسش براومدی 
پاسخ:
عذاب بود قشنگ...
قربونت:)
برات متاسفم.
احتیاج به مشاوره داری،
ای شعار زده
پاسخ:
دکتر😑 
مشاوره بده هام سرشون شلوغه وقت واسه من ندارن😒 
سخته٬ خیلی سخته که شبیه حرفامون بشیم. سر بزنگاه تصمیم‌گرفتن که می‌رسه٬ آدم گیر می‌کنه.. 
پاسخ:
منم گیر کردم... عین چی تو گل...
۰۳ مهر ۹۶ ، ۲۰:۲۵ خانم انار
من هیج  وقت نه شعار دادم واسه دفاع از اونها و نه علیه شون تا اینکه سر رفاقتم با چند تا دورگه و افغانستانی تو همین وبلاگ هم فحش خوردم،بعد از اون فقط دفاع کردم
پاسخ:
فحش چرا؟!🤔
طبیعی نارخاتون،‌ جامعه روی آدم تاثیر میذاره، با یکی شون که دوست بشی دیگه دوستشون داری :)
پاسخ:
نمیدونم... شاید پری جانم
۰۴ مهر ۹۶ ، ۱۶:۴۴ قاسم صفایی نژاد
چرا تنفر از خودتون؟ به خودتون افتخار کنید که متوجه شدید شعار و درونتون متفاوته. افتخار کنید که عملتون رو درست انجام دادید. به نظرم اتفاقا کاری که کردید موجب افزایش عزت نفس‌تون باید بشه.
پاسخ:
ممنونم واقعا...:)
فک کنم تو جنگی که درون و بیرونم به پا شد موفق شدم ولی دلم نمیخواد حسم این باشه
۰۴ مهر ۹۶ ، ۱۷:۵۶ منتظر اتفاقات خوب (حورا)
تو تونستی به حس درونت غلبه کنی و این خوبه! این اطمینان رو به خودت بده که از همه اونایی که شعار الکی میدن جلوتری.
پاسخ:
قربونت عزیزدل:)
امیدوارم توم درست شه
انشاالله همیشه شادو موفق و سربلند باشید
پاسخ:
ممنون از شما
انشاالله همیشه شادو موفق و سربلند باشید



درود بر شما که تونستید بر خودتون غلبه کنید
پاسخ:
ممنونم استاد:)
 بعد علی تو مردی،،
(به نارخاتون بعد از مشاوره)
:-)
پاسخ:
مخلصم به مولا:دی
آفرین بهت که بر احساس درونیت غلبه کردی.
من بعده خوندن کتاب بادبادک باز تمام حس های بد رو نسبت به جامعه افغان از دست دادم.
پاسخ:
ممنونم:)
خیلی وقته این کتابو دزدیدم... هنوز وقت نکردم بخونم

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی