نار خاتون...

اناری را که ماند بر سر شاخه!

لبخند خدا و اشک های من

شنبه, ۲۷ خرداد ۱۳۹۶، ۱۰:۰۹ ب.ظ

با بدترین ذهنیت ممکن وارد بخش جدید شدم... اتاق عمل... نه تایم استراحت نه نشستن نه هیچی... منتظر بودم فاجعه ترین شیفت کاریمو سپری کنم... تقسیم شدیم... من اتاق دوازده جراحی و نمونه برداری از رحم و تعلقاتش... گان و دستکش و کلاه و پوشیدم و آویزون راه افتادم... رسیدم آخراش بود...نمونه ها ارسال شد و پوست هم دوختن و تموم... پرستار اتاق بغلی دویید تو و گفت اکسسژنتونو میخوایم... گفتم مگه اتاقتون نداره؟! گفت تو رو خدا بدو دوقلوئه... اکسیژن و وارمر و همه چی و نفهمیدیم چجوری حاضر کردیم... یه عمل اورژانسی تو سی و چهار هفتگی مادر... به خاطر شرایط خاصش بیهوش نشد... بی حس شد... هی دعا میخوند و علی علی میگفت و با هر علی دل من کنده می شد... یه مادر ... حین زایمان... تو این روز ها... این اسمو صدا بزنه... مگه میشه نلرزه دلت؟! حتی اگه مثل من معتقد نباشی ام زیر و رو میشی یهو... بسم الله گفتن و نوزاد اول و آوردن بیرون... یه پسر ٬ پر مو ٬ سبزه ٬ تپل ولی... نفس نمیکشید... آوردیمش رو تخت نوزاد و اکسیژن وصل شد ... تو دلم شروع کردم قسم دادن هر کی و هر چی که اعتقاد داشتم و نداشتم... یه دیقه گذشت و نوزاد دوم و آوردن کنارش... اینم پسر... لاغر و کوچولو و سفید ولی اینم نفس نمیکشید... قسم دادنام از دلم زد بیرون و بلند بلند قسم میدادم یادم نمیاد به کی فقط قسم میدادم... میزدم پشتش و کف پاشو فشار میدادم... ترشح راه هوایی رو ساکشن کردن... هی بلند میگفتم تو رو خدا نفس بکشید... قل دوم جیغ زد و گریه کرد... قل اول هنوز نمیتونست نفس بکشه... به پهلو خوابوندمش و ماما محکم زد پشتش و جیغش رفت هوا و نفس کشید... اشکام ریخت... انقدر گریه کردم همه رو به گریه انداختم... دیگه از اتاق میخواستن بندازنم بیرون... 

عجیب ترین تجربه ی عمرم بود... انگار که خلق شدن آدمو دیدم... بهترین شیفت کاریم بود...


+ اینم پا های دلایل عجیب ترین حالم...



موافقین ۸ مخالفین ۰ ۹۶/۰۳/۲۷
نار خاتون

نظرات  (۱۹)

عجب تجربه شگفت انگیز دلهره آور جذاب و ترسناکی! عجب شیفتی!
گوگولیا چه انگشتای درشتی‌ام دارن! :)) ایشاللا بچه‌های خوبی باشن برای مامانشون.
شما هم وقتش نیست ایمان بیاوری؟‌ D:
پاسخ:
عجیب غریب خفن جذاب پر از استرس اصلا خداااا...
انگشت کوچیکمو میگرفتم کنار پاشون متوجه کوچولو بودنش میشدی... ایشالا ایشالا
من قد پرستار ایمان دارم:)) قد روحانی ایمان داری؟!:))))
هی اومدم کامنت بنویسم هی پاک کردم، هی نوشتم، هی پاک کردم
ننویسم چیزی خیلی بهتره. 
خاصه، خیلی خاص.
پاسخ:
هرچه میخواهد دل تنگت بگو:)
خفانت از پست فوران میکرد، خدا قووت((((:
پاسخ:
خفانت:))))
قربانت...
۲۷ خرداد ۹۶ ، ۲۲:۴۶ سِناتور تِد
تجربه ی عجیبی میتونه باشه و سخت فکر کنم!
پاسخ:
عجیب و ... بازم عجیب...
آخی عزیزم ، بیا بغلم :))
پاسخ:
منتظرما:)) دلمو صابون زدم:))
ای وای نارخاتون جانم :*
پاسخ:
آخ که عکس پاهای کوچولوی لیلی رو ببینم تو وبت😍😍
۲۸ خرداد ۹۶ ، ۰۱:۲۷ ماهی کوچولو
اشک منم که در آوردی جانم 
پاسخ:
اگه اشک ذوقه که خوبه پس:))
فقط میشه عظمت خدا رو فهمید.
خدایا شکرت:)
پاسخ:
اصن حس میکنی اون لحظه ست که تو شون دمیده میشه انقدر سنگینه اون لحظه:)
آقا الهی تب کنم شاید پرستارم تو باشی ^_^
پاسخ:
ای جاااااانم❤😙😙😙
برادرای دوقلوی من هم همین طوری به دنیا اومدن.. 
بغضم شد :)(
پاسخ:
عههههه داداش دوقلو داری؟!!!:)
ببخشید...😔
به چهره ی زن ها بعد زایمان دقت کردی ؟ رنگ پریده و عرق کرده و پریشون اما نورانی و زیبا
به گمونم زمینی ترین تعریف از خدا کلمه ی مادر باشه 
پاسخ:
من به قیافه مامانا تو هر لحظه که نگا میکنم خدان... چه برسه وقت دنیا آوردن بچه:)
۲۸ خرداد ۹۶ ، ۱۱:۵۵ مهدی صالح پور
چه خفن! چقدر من نمیتونم تحمل کنم! با خوندنش هم احساس ضعف بهم دست میده...
...
آخرین تصویرم از زایمان، شیش سال پیش و خواهرم؛ چقدر پراسترس ه.
پاسخ:
اتفاقا همکلاسی های پسر منم نمیتونن تحمل کنن...فک کنم طبیعیه:)

پر استرسه دایی جان:)
۲۸ خرداد ۹۶ ، ۱۵:۲۲ منتظر اتفاقات خوب (حورا)
ای جاان، من که اشکم دراومد..
خداروشکر

پاسخ:
اگه شوق بود خوب بود:)
شکر...
اون قسمت متن که نوشتی مادر دوقلوها حین بدنیا اومدنشون علی علی میگفت. اون لحظه رو چطور تاب آوردی نار خاتون...وای خدا اصن مو به تن آدم سیخ میشه. نمیتونم بگم چه حس عجیب و خاصی رو با این نوشته به منه نوعی منتقل کردی. حالا بماند اون حسی که توی اتاق عمل اونجا تجربه کردی چیزی فراتر از یک حقیقت و یک معجزه و یک باور هست برا خودت. تو خیلی قوی هستی. از خدا میخوام همیشه انقد قوی بمونی.
پاسخ:
حس میکردم همه دنیا متوقف شده که فقط اونجا پیش بره...

لطف داری شما عزیز جان 🌷ولی برام دعا کن:)
۲۸ خرداد ۹۶ ، ۲۲:۴۲ مــیـمـ‌‌‌‌ ‌‌‌‌
وای وای عجب تجربه ای
منم گریه م گرفت چه لحظاتی رو تجربه میکنی خوش به حالت...
پاسخ:
عزیزم:)
همیشه خوب تموم نمیشه ولی خب اینجوری ام داره:)
حقیقتا منم بغضم گرفت *__* 

خدارو شکر که بچه ها رو صحیح و سالم گذاشت تو بغل مامانشون ^__^
پاسخ:
اووووخی...😙
واقعا شکر...:)
۲۹ خرداد ۹۶ ، ۱۰:۰۵ مریــــ ـــــم
چقد جذاب!!!
پاسخ:
اوهوم:)
اخ اخ دختر چه کردی با قلب من... :*
چه حس فوووق العاده ای...
نی نی خیلییییی خوبه در همه حالتی...
پاسخ:
کارای خوب خوب🙊😊
عااالی بود...
خیییلی ها خیلی
چقدر قشنگ...
پاسخ:
قربانت:)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی