نار خاتون...

اناری را که ماند بر سر شاخه!

تبریز در عشق

پنجشنبه, ۲۸ بهمن ۱۳۹۵، ۱۲:۳۷ ب.ظ



وقتایی که دوتایی تنها میشیم با مامان نازلی٬ مادر بزرگمو میگم٬ عاشق اینم که بشینیم چای دارچین لعنتی شو بخوریم و برام از داستان های عشق و هجر تبریز بگه...پدرش و پدر بزرگش و پدر پدر بزرگش و الی آخر از شیخ های تبریز بودن و هیچ وقت از مادرش برام نگفته بود...از خاله شنیده بودم که مادر مامان نازلی یعنی مامان سونیا خیلی خوشگل بوده و از خان زاده های تبریز...
اون روز ازش درباره مادرش پرسیدم...یه آهی کشید و شروع کرد تعریف کردن...پدرش قبلا یه بار ازدواج کرده بوده و با یه بچه میاد خواستگاری مامان سونیا و جواب نه میشنوه و قرار بوده بدنش به پسر عموش...ولی سونیا عاشقش میشه و با هم فرار می کنن...میرن تو یه دخمه و در و محکم می بندن و کلی وسایل پشتش می چینن...و اینجور بوده که تا قبل اینکه این دوتا یه شب باهم یه جا باشن دستشون به دختر برسه برش میگردونن خونه و ریختن خون پسر مجازه...در غیر این صورت حتی اگه بینشون اتفاقی هم نیفتاده باشه مال همدیگه میشن..‌. البته خانواده دختر دیگه کاری باهاش ندارن فقط پسر رو نمیکشن... نزدیکای شب جاشونو پیدا میکنن و یه ایل با ابزار قتاله میریزن پشت در اونجا...چشماشونو میبندن و کنار هم میشینن و یه جورایی وداع میکنن...بعد چند ساعت و در اوج نا امیدی دیگه صدای کوبیده شدن در و داد و فریاد نمیاد...افتاب طلوع کرده بوده و تموم...و مال هم شدن...و انقدر عاشقانه زندگی کردن و عشق دادن به بچه هاشون که مامان نازلی وقتی ازشون میگفت فقط اشک می ریخت...
کاش آفتاب واسه همه طلوع کنه:)


موافقین ۳ مخالفین ۰ ۹۵/۱۱/۲۸
نار خاتون

نظرات  (۱۳)

وای چقد رمانتیک!!!!! چقد قشنگ!!
چه دل و جراتی داشتن!
چه اسمای خوشکلی ^__^
همه‌چی خوب بود به جز اون قسمت متاهل بودن بابای مامان بزرگت ^__^
پاسخ:
خیلی خیلی:):)
میبینی خدایی...
اوهوم عاشق اسماشونم...
متاهل نبود...زنش مرده بود ولی یه بچه داشت...
۲۸ بهمن ۹۵ ، ۱۳:۱۳ بلاگر آرام
شبیه قصه ها بود:)
پاسخ:
اوهوم:)
۲۸ بهمن ۹۵ ، ۱۳:۴۱ مجله ویترینو
بسیار عالی ...
پاسخ:
:/
۲۸ بهمن ۹۵ ، ۱۳:۴۹ نویسنده ....
یه مامان قصه گوی شیرین زبون و مهربون درونت هست نارخاتون جان:)
پاسخ:
یه دختر خودساخته ی دوست داشتنی و با محبت در تک تک سلول هات هست صبا جانم:)
۲۸ بهمن ۹۵ ، ۱۳:۵۴ یا فاطمة الزهراء
عجب دل و جرأتی داشتن 
مادربزرگ منم خودش عاشق میشه و خانواده مخالفت میکنن ولی چون اون زمان اجازه پدر برای ازدواج لازم نبوده خودشون میرن عقد میکنن و عروسی میگیرن و میان تهران کلا :))))) اینام تبریزین
یه رگ اینا در ما باشه باید خیلی عاشقای شجاعی باشیم :)) 
پاسخ:
میبینی واقعا؟!!!!
میخوام با اوشون فرار کنم:)))
تو ام با مهمونتون فرار کن:))))
وای عالی بود یه لحظه فکر کردم قصه و خیاله.خدا سایه بزرگای خونواده رو بالا سره بچه ها و فرزندان و نوه ها حفظ کنه
پاسخ:
منم وقتی میشنیدم باورم نمیشد:) 
ایشالا
آها خب پس اونم خوب بوده دیگه :)

احساس میکنم تو دوره‌ای هستیم که دیگه از این عشقا نمیشه دید :/
پاسخ:
آره بابا بیچاره:))
نمیدونم و امیدوارم حق با تو نباشه:/
👏👏
از داستانهای جنایی و خون و خودکشی به اینجا رسیدی 😁
پاسخ:
🌷🌷
اینم احتمالش بود به خون و خون ریزی و جنایت بکشه😉
بالاخره یه وصال عاشقانه هم دیدیم :)
خوش به حالشون و روحشون شاد
همه جسارت اینو ندارن که پای همه چیز یکی بایستن
اونم توی اون زمونه
پاسخ:
اوهوم خیلی خوب بودن:)
آره واقعا جسارت میخواد این کارا با اینکه میدونستن احتمالا خون ریخته میشه
شما اگه ننویسید من قطعا اینو داستانش می‌کنم! :|
به مامان نازلی بگید بازم تعریف کنه ازین قصه‌ها.
پاسخ:
واقعا پتانسیل کتاب شدن داره داستانهای مامان نازلی...
چشم...
۲۸ بهمن ۹۵ ، ۲۱:۱۳ یا فاطمة الزهراء
بیا چهارتایی فرار کنیم ایمنیش بیشتره :))) 
پاسخ:
آره:))) وااای فک کن:)))
۲۹ بهمن ۹۵ ، ۱۱:۱۵ منتظر اتفاقات خوب (حورا)
ای جااااان.
میشه از سرگذشتشون یه داستان بلند نوشت:))
خودتون هم ننوشتید بدید حاج مهدی بنویسه.
پاسخ:
اوهوم خیلی خوبن...
چشم ولی خودم نقش سونیا یا نازلی رو بازی کنما:))
آخ چه طلوع قشنگی. آخ
پاسخ:
ایشالا واسه شوما^_^

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی