نار خاتون...

اناری را که ماند بر سر شاخه!

از محبت یه سری جان می دهند...

جمعه, ۲۲ بهمن ۱۳۹۵، ۰۴:۵۹ ب.ظ



وقتی شیطنت میکردم و سینی چای برگشت رو سرم و مادر جیغ زد و از گردن منو میکشید سمت آب سرد که پوست سرم نپزه داشتم از فشار دستش خفه می شدم...
وقتی مامان نازلی یه عالم عسل و خرما داد خوردم که جون بگیرم فرداش از کهیر و ورم گلو افتادم تو جا...
وقتی عمه منو میبرد حمام و با آب در حد جوش می شست که سرما نخورم قلب منی که تو زمستونم با آب سرد دوش میگیرم وامیستاد و تقریبا بیهوش میومدم بیرون و میگفتن آخی سبک شده خوابیده...
خلاصه اینکه با محبت مدل خودتون طرفو خفه نکنید...با تشکر:/


موافقین ۷ مخالفین ۰ ۹۵/۱۱/۲۲
نار خاتون

نظرات  (۱۹)

۲۲ بهمن ۹۵ ، ۱۷:۰۱ یا فاطمة الزهراء
آخ حموم :(((
شکنجه مون میکردن :(((
من بابا مامانم باهام آب بازی میکردن دوست داشتم با اونا برم یه بار گول مادربزرگم رو خوردم پوستم رو کند 
پاسخ:
در حد بلال حبشی و دوستان:)))
هرچی میگفتم داغه میگفتن حالیت نیس://
۲۲ بهمن ۹۵ ، ۱۷:۰۴ پرتقالِ دیوانه
وقتی سر سفره یه چیز میپره تو گلو آدم خودم سرفه میکنم حل میشه لازم نیست با مشت چون پتک بر کمر بنده بکوبید که از درد کمر نفسم بند بیاد مرسی :دی البته اگه دیدین سرفم طول کشید دیگه میتونید نگرانم بشید
پاسخ:
آخ آره...داداش منم مهره های توراسیک منو جابجا میکنه در این جور مواقع://
۲۲ بهمن ۹۵ ، ۱۷:۰۸ هولدن کالفیلد
حموم :|
پاسخ:
قتلگاه:|
من با آب داغ حموم میکنم :)))
اون لقمه هایی به زور به خوردمون میدادن رو نگفتی :/
پاسخ:
یا حسین😭😓
تو مقوله ی خرما و عسل یه جورایی میگنجه:/
:-D
حمومه خیلی خوب بود
من از حموم با چشم سرخ حاصل از کف رفتن تو چشم ، و نفس زنان به خاطر خفه شدن زیر اب ، بیرون میومدم

لامصب در حد شکنجه های ابوغریب بود
اینایی هم که لپ بچهرو محکم میکشن هم حکمشون همینه ها
از شدت دوست داشتن لپ بچه رو پاره میکنن

متاسفانه من دست خودم نیست و اکثر اوقات همینجوری محبت میکنم :-| :-/
راهکاری دارید بفرمایید استفاده کنیم
خودمم دلم نمیخواد
پاسخ:
واسه شما تمرین غواصی بوده رسما:))))
والا شما که خودت فتوا بده ای ولی حالا که میگی چشم...
و شما را به ترک کشاندن لپ کودکان لپ کشونی دعوت میکنم و اگر از این صراط خارج گشتید همانا از زیان کارانید و در آن دنیا لپ شما را از پشمک و نان برنجی و ساقه طلایی پر خواهند کرد و نفستان به شماره می افتد و همچون کویر لوت آب بدنتان خشک شده و ترک خواهید خورد  و می گویید می خواهیم باز گردیم و لپ کودکان را ببوسیم...اما ندا می شنوید آیا این زمین شما را بس نبود؟!:))
۲۲ بهمن ۹۵ ، ۱۹:۵۳ آرزو ﴿ッ﴾
اینی که پرتقال گفت فقط!
این‌جور مواقع ترجیح میدم از سر سفره بلند شم برم ولی مورد لطف و نگرانی برادرم و اقدامات کاملا بی‌منظورش(؟) واقع نشم!
پاسخ:
منم دقیقا همین مشکل و دارم تو جواب پرتقال گفتم:/
سلام
 بارها سر زدم به وبلاگتون...جمله اول رو که خوندم قالب وبلاگتون تو ذوقم زده
اصلا نمیتونم بخونم...شرمنده
پاسخ:
سلام
ممنون به خاطر اون بارها:)
.....
۲۲ بهمن ۹۵ ، ۲۳:۱۸ یا فاطمة الزهراء
جوابت به کامنت زمر عاااالی بود
وااای منم کنترل ضرب دستمو زیاد ندارم یه بار آب پرید تو گلوی دوستم خودش اشاره کرد بزنم پشتش :)) کلا بعد اون ترجیح میداد خفه شه :)) 
پاسخ:
:))))))))))))
دورهمی ها کنارت نشینم ینی؟!!!!:)))))
من چیزی از اون دوران یادم نمیاد :|:))

ولی از این دوران از همین الانی که مهمان تهرانی ها شدم تا بخواهی کم کم داشتم خفه میشدم :))))) 
پاسخ:
اگه مث من تو حمام پوستت رو میپزوندن یادت میموند:)))
یه همچین مهمون نوازایی هستیم ما:)))) 
۲۳ بهمن ۹۵ ، ۱۲:۵۸ بلاگر آرام
خب از کجا بفهمیم محبتمون خفه کنندس:)))
پاسخ:
از اونجایی که محبوب خفه میشه:)))) 
آخ آخ آخ حموم :/
ما عین وسط نارگیل سیفید سیفید می رفتیم تو حموم بعد عین لبو درمون می  آوردن بیرون :دی
پاسخ:
:////
آره...منکه ازم بخارم بلند میشد:دی
۲۴ بهمن ۹۵ ، ۰۰:۲۳ داداش مهدی
اون کیسه‌های آبی...! اون لیفای خشک و زبر...! آبی که یا تگری بود یا جوشه جوش...! اصلا نسل ما توی حموم سوخت!
پاسخ:
انقدر زبر که هفت لا پوست در خوش بینانه ترین حالت میشد چهار لا:/
سوخت آقا سوخت...
۲۴ بهمن ۹۵ ، ۱۰:۵۱ یا فاطمة الزهراء
خخخ بشین ولی هولم نکن اگه چیزی پرید تو گلوت :))) 
پاسخ:
با آرامش نگات میکنم و میپیوندم به لقا ٕالله:))
آها یادم اومد . بچه که بودم مورد لطف کتک های بی امان داداش دومم به هر دلیلی چه مقصر بودم چه نبودم ، قرار میگرفتم :|:)
یه بار خانداداشم از داداش دومم پرسید چرا هی فقط منو میزنه ؟
داداش دومم گفت : چون خیلی دوسش دارم :| لذت میبرم اذیتش کنم :|
لذت میبرم صدای جیغ و گریه خواهر رو دربیارم :| و در آخر فرموده اند  : نمی بینین با هر کتکی که به خواهر میزنم محبت ازم میچکه ؟؟:|
این تنها خاطره ی با محبتی است که تو ذهن کودکیم و نوجوانیم به یادگار مونده :)))
از این  محبت بی دریغ و بی ریا داداش دومم من دقیقا جان میدادم :|
وقتی رفت دانشگاه تازه من چند ماه راحت بودم بعد که می اومد روز از نو روزی از نو :|
البته ازدواج که کرد نفس راحتی کشیدم :دی 


پاسخ:
اگر با تو نبودش هیچ میلی چرا درمیاورد جیغت خیلی!!:)))
کلا زن میگیرن ژنتیکشون عوض میشه اصن:///
اصلاح میکنم تو ذهنم از زمان کودکی و نوجوانی باقی مونده :))
پاسخ:
:))
۲۷ بهمن ۹۵ ، ۲۳:۱۱ نفس نقره ای
اوهوم چند نفر کشته شدن به خاطر این محبتا نمدونیم واقعا :|
پاسخ:
کشته مجروح زخمی شیمیایی...بهمون درصد باید بدن واقعا:/
اون تجربه حموم رو همه داشتن :) صحنه ای رو یادم اومد که مادربزرگم توی حموم عمومی، با کیسه افتاده بود دنبالم و من میدویدم :)) تازه یه فحش هم بهش دادم حتی :))
پاسخ:
وااااییییی:)))
من چندشم میشد یه بار منو برد رو نوک پا رو یه سکو وایسادم پایینم نیومدم...
فحش:))
دلم میگیره وقتی این خاطراتو میخونم.دلم میخواد به همون دوران کودکی برگردم.ممنون از مطالبتون
پاسخ:
من قبلا از حسرتا و پشیمونیام گفتم ولی دوس ندارم بازم برگردم
ممنون از شما:)
وای خیلی خندیدم. :))
پاسخ:
بر گریستن های من میخند؟!!!!:))

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی