نار خاتون...

اناری را که ماند بر سر شاخه!


روی صندلی چوبی اش تکیه زده بود و سیگارش را دود میکرد...هیبتش مثال قهرمانان جنگ های شاهنامه بود و آن برق چشمانی که در چشم بر هم زدنی دید زدمش...این همان چشمانی بود که عمری مرا نظاره می کرد... همچون کودکی از سیلی پدر تا پنجاه و شش سالگی از غضبش بر خود لرزیده بودم...ایستاد و صدای جیرجیر صندلی افکارم را ریش ریش کرد...شیره ی وجودم به ثانیه ای زیر سایه ی عظیمش رنگ باخت و زانو زدم...شنونده ی صلابت صدایش  شدم:
- خب...؟!
گلوی چسبناکم توان بیرون راندن صدایم را نداشت...سکوتم را تاب نیاورد و محکم تر از قبل:
- خب...می شنوم! همه را خودم می دانم اما تو باز بگو...بگو هر جا که باید می بودی نبودی و بالعکس...بگو هر چه که باید میگفتی نگفتی و بالعکس...بگو هر کجا باید می شنیدی نشنیدی و بالعکس...[با فریاد] بگو....
چهار دست و پا روی کفش های چرم واکس خورده اش افتادم...
- بگو از ناله هایی که نشنیدی...بگو از شب زنده داری گرسنه ای که پشت دیوار خانه ات هم جوار معاشقه ات بود...بگو از دستان پینه بسته ای که زباله های خانه ات را می برد...بگو از مرگ و فحشا برای همان نانی که زیر دست و پایت له شد...بگو از کوری پنجاه و شش ساله ات که حتی ندیدی من می بینم تمام ندیدن هایت را...بگو...
پیشانی ام روی پایش بود و اشک هایم کفشش را غسل می داد...دندان هایش را به هم فشرد و از پشت یقه ام مرا روی زانوانم کشاند...با نگاه خیس من دریایی از امواج بود...سیگارش را کنار من روی زمین انداخت و له کرد...
- اما دیگر تمام شد...حرف آخرت را بگو...
و سردی کلت را میان ابرو هایم حس کردم...گریه ام بند آمد...ترسم ناپدید شد...نفس عمیقی کشیدم و آب دهانم را قورت دادم...به چشمانش خیره شدم...چیزی برای از دست رفتن وجود نداشت...و تمام جانم را برای ادای این کلمات جمع کردم:
+ من نادان و خطاکار و کور و نا شنوا...دانای بینا و شنوا و قادر مطلق تو کجا بودی؟!

بنگ...
[در میان صدای دست و سوت تماشاچیان وی روی زمین متلاشی شده است...پرده ها پایین می آید]

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۵/۱۱/۰۱
نار خاتون