نار خاتون...

اناری را که ماند بر سر شاخه!

با کفش‌ های خستگی خود سوار شب

چهارشنبه, ۱۵ دی ۱۳۹۵، ۰۶:۲۳ ب.ظ


من و برادرم زمانی که من چهار پنج ساله بودم و او هشت نه ساله وقتی مهمانی می آمد که دوستش داشتیم از همان بدو ورودش لنگه کفشش را قایم میکردیم تا نرود...همیشه هم آخر های مهمانی کفش را پیدا میکردند و میرفتند و بعضی هاشان آنقدر عزیز بودند که از رفتنشان با بغض و اشک خمیازه هایمان را می کشیدیم و خوابمان می برد...همیشه که نه...گاهی هم قول میگرفتیم که حداقل شب را بمانند و بعد کفش را بهشان می دادیم...گاهی هم مجبور می شدیم کفش را پس بدهیم بدون اینکه قولی بگیریم...در این بین چندباری هم موفق شدیم اما صبح که بیدار می شدیم رفته بودند...
حالا که دیگر بزرگتر شده ام می دانم اگر دلی نخواهد پا برهنه ام که شده می رود...اما می شود بگذاری کفش هایت را قایم کنم و تو نروی؟!هیچوقتِ هیچوقت نروی؟!تا ابد بمانی؟! حتی وقتی وقت رفتن رسید؟!
.


+ تو مرا جان و جهانی...:)

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۵/۱۰/۱۵
نار خاتون

نظرات  (۱۳)

۱۶ دی ۹۵ ، ۰۰:۲۶ پرتقالِ دیوانه
پس خبریه :دی
پاسخ:
آره دیگه...
تابلوئه که:))
۱۶ دی ۹۵ ، ۰۰:۲۶ פـریـر ...
اولش یاد بچگی های خودم افتادم...یکی از دوستای آقاجونمون که کلی اخمو بود و اینا(خدایش رحمت کناد) هر وقت می اومد خونمون من و پسرعمم می رفتیم تو کفشش نمک می ریختیم زودتر بره :|||||||

اما خب...آخرش یکی از درسای بزرگ زندگی دوباره تداعی شد :)
پاسخ:
مام از اینکارا میکردییییم:))))
اوهوم...:)
۱۶ دی ۹۵ ، ۰۰:۳۵ פـریـر ...
ینی خوشا این کارای بچگی! یادش بخیر...آدم یادش میفته نیشش میره تا بناگوش :)))
پاسخ:
من دلم میگیره حریر...:(
۱۶ دی ۹۵ ، ۰۰:۳۶ من مُبهم
چه بچه های مهربون واجتماعی بودین:)
نتیجه گیری [بغض]
پاسخ:
خییییلی مبهم جان...خیییلی ها:))
۱۶ دی ۹۵ ، ۰۱:۱۲ خانومی ...
و کسی که بخواد بمونه هزار تا کفش هم داشته باشه یه چیزی رو بهونه میکنه و می مونه ...
پاسخ:
اوهوووم دقیییقا...
:)
پاسخ:
:)
منم ازاین کارا خیلی میکردم . ولی اینجوری که شما دیدیش ندیده بودم که رفتنی میررررره
پاسخ:
فنچ بودیم دیگه...ههعععیییی...
((-:یه بار مهمونمون با کفشای مامانم رفت فکر کن چقد عزیزبوده^_^
پاسخ:
وااااییییی:)) خب اون که میرفت کفشاشو میدادین خب:))
ما مثلاً چادر مادربزرگمون رو قایم می کردیم :))))

ایشالا همیشه کنار هم باشید، پایدار و شاد :)
پاسخ:
اوخی...قشنگ تفاوت نسله ها:)) حبه انگور دومم احتمالا آی پد قایم میکنه:))
دعا کن واسمون الان که دعات حسابی میگیره:)
۱۶ دی ۹۵ ، ۱۶:۰۲ گیسو کمند

تا جایی که یادمه کفشهای کسی رو قایم نکردم فقط کفشهای بابام یا انگشتر عقیقش وقتی میخواست بره سفر, برش میداشتم تا مثلاً نره سفر.

ولی وقتی میرفتم مهمونی اگه با بچه های میزبان بهم خوش میگذشت میرفتم کُت بابامو گم و گور میکردم تا نریم خونه. خخخخخخخ

اینم بگم که من بچه گیهام تک فرزند بودم تا نه سالگی...خیلی سخت بود به خاطر همین به مهمون و هر میزبانی که ازش خوشم می اومد زود وابسته میشدم.

پاسخ:
بنده خدا پدر:)) همه جا متحمل فقدان وسایلش میشده:))
خب خوبه که تنها نموندی...:)
۱۶ دی ۹۵ ، ۱۸:۳۴ פـریـر ...
اینکه یاد روزای بچگی بیفتی دقیقا مثل نگاه کردن آلبومه... همراه یه حس شیرین و بعد کلی لبخند یهویی دلت کلی برا اون روزا...اون خاطره ها...اون سادگی و صمیمت تنگ میشه...هعی... :(
پاسخ:
کلا خاطرات جانکاه اند...حالا خوبهاش کمتر...
۱۶ دی ۹۵ ، ۲۲:۲۰ یا فاطمة الزهراء
جان جان

عشق تون ابدی :)

یه روز برسه بشینی برای نوه هاتون داستان عشق تون رو بگی اوشونم هی مزه بپرونه وسطش :)))))
پاسخ:
مرسیییی عزیزدلم:)
حس شوخ طبعیش تا ۱۰۰سالگیش بیشتر نشه قطططعا کمترم نمیشه:)))
۱۷ دی ۹۵ ، ۱۲:۳۸ بانوچـ ـه
ما در قفل میکردیم
بعضی وقتا هم کفش قایم میکردیم اما چون زود پیدا میشد بیشتر در رو قفل میکردیم :دی

یه بار در رو قفل کردیم و کلید رو قایم کردیم بعد تا مهمونا بخوان برن خودمون خوابمون برد :))
مامان و بابا هم دلشون نیومده بود بیدارمون کنن مهمون بیچاره شب مونده بود خونمون تا فرداش که ما بیدار شدیم :))

+ میمونه مهربون... من به وجود پر از مهر تو عاشقم... چه برسه به اون :دی
پاسخ:
پس مشکل کلید و قفل و اینا از زمان شما شروع شده:دی فک کنم الانی هام هنوز بیدار نشدن که ما موندیم پشت در:)))
آاااااخخخخخخ...نابودم کردی که گل بانو جانم❤ امیدوارم اینجور باشه که تو میگی:)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی