نار خاتون...

اناری را که ماند بر سر شاخه!

ایش کان نیشت:/

پنجشنبه, ۱۸ آذر ۱۳۹۵، ۰۹:۳۶ ق.ظ


قرار بود اوشونمان بره لپ تاپ بخره واسه دوستش منم کلاسم کنسل شد و گفتم میام...تو راه دوست دیگه ش رو دیدیم که قرار بود باهم بریم...

ینی اگه نیمچه علاقه ای به فوتبال نداشتم و فابرگاس رو هم زمانی دوست نداشتم همونجا قبل از ادم مغزی خداحافظی میکردم و رهسپار خونه میشدم:/ تصور کنید دو نفر که تند تند فکر میکنن و با همون سرعت افکارشونو به زبون میارن و کاملا میفهمن چی میگن و بحث رو به سرانجام هم میرسونن:/ بعد گردن من با سرعت حداقل چهل و پنج بار در دقیقه به صورت رفت و برگشت پاندول طور بین صورت این دو نفر در گردش بود...فیلم ها و سریالهاشونو نقد و بررسی کردن...از مزایا و معایب اپل و اندروید گفتن و حتی من یادمه صحبت موتورالله (ره) هم به میان آمد...در باره تیم های اسپانیا و انگلیس گفتن و اینکه فلان بازیکن ها عرق و تعصب ندارن و حتی لیگ ایتالیا هم به طور کامل بررسی شد...از مشکلات حل شده ی ازدواج دوست اوشون هم گفتند و از بزرگواری پدر دوست اوشون ( که من به قربانش:دی )...همه ی اینا تو فاصله ی امام خمینی تا میرداماد:/

فک کنید وارد مغازه ی دوست فروشنده شدیم و نفر سوم که سرعتش حداقل دو برابر اینها بود بهشون اضافه شد:/:/

اینجا بود که گردن من ۱۸۰ بلکه هم ۲۴۰،۵۰ درجه نان استاپ میچرخید...فیلم، سریال، داستانهای شش کلمه ای، کتاب، فوتبال، گزارش غیر زنده ی سرهنگ، مشخصات ریز به ریز لپ تاپ ها در مارک های مختلف، شیر مرغ، جون آدمیزاد:/

و من اکنون زمانی این را مینویسم که ۱۶ ساعت بدون اجابت مزاج خوابیده و گردن بند طبی استفاده مینُمایم...


پ.ن: passengers! This isn't your captain speaking این یکی از اون داستانها بود که من موفق به حفظش شدم:))

موافقین ۳ مخالفین ۰ ۹۵/۰۹/۱۸
نار خاتون

نظرات  (۷)

« تصور کنید دو نفر که تند تند فکر میکنن و با همون سرعت افکارشونو به زبون میارن و کاملا میفهمن چی میگن و بحث رو به سرانجام هم میرسونن» با این قسمت خیلی خندیدم D: ورزش صبح گاهی ام رو به سر انجام رسوندی D:

حالا حداقل همراه اوشون تون بودی تو زندگی باید قناعت داشت D: 
پاسخ:
نوش جونت:))
اصن اوشون افیونی بودن در رگ های بنده در این بحبوحه ی خماری:))
۱۸ آذر ۹۵ ، ۱۰:۱۰ فاطمه یعقوبی
میفهمم میفهمم :)) 
ولی به قول نفر قبلی ورزش کردی دیگه :)) 
پاسخ:
یس:))
ورزش کجا بود خواهر؟!! آرتروز گرفتم:/
۱۸ آذر ۹۵ ، ۱۱:۰۴ مجله ویترینو
بسیار عالی ...
پاسخ:
ممنون...:/
۱۸ آذر ۹۵ ، ۱۲:۱۳ بانوچـ ـه
:))
اینجور وقتا من اعتراض میکنم میگم یا یه چی بگید من متوجه بشم یا صداتونو نشنوم :دی
پاسخ:
چیزهایی که میگفتن با اسپید آرومتر قابل فهم بود:))
ااا ما هم دیشب لپتاپ خریدیم :-) ولی در آرامش :-))
پاسخ:
مبارکه...:)
زمان نرمال نیم ساعت از حرفای اونا سه ساعت بود باور کن:/
:-))))
رگ به رگ‌ شد گردنت که:-))
پاسخ:
اِنکَسَرَ ظَهَری و رَگ به رَگَ گردنی باالله...:/
پسرا گاهی وقتا میتونن موجودات عجیبی بشن!
پاسخ:
این اکیپ کلا عجیبن گاهی از دستشون در میره معمولی میشن:))

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی