نار خاتون...

اناری را که ماند بر سر شاخه!

آنگاه که قاتل خود را آبستن شویم

چهارشنبه, ۲۸ مهر ۱۳۹۵، ۰۹:۲۲ ب.ظ

مغرور و گاهی ظالم...اینگونه در ذهنم نقش بسته بود...مظلوم بودنش را تاب نمی آوردم...بعد از آن تصادف و خونین شدنش دلم مثل بدنش پاره پاره شد... همیشه در مستند های حیات وحش از شکار شدن خرگوش و آهو غصه خوردم و از تلف شدن شیر و یوزپلنگ بیشتر... به خدا هم دستور می داد... نذر می کرد اما خواهش نه... آخرین بار که از مشهد آمد شرط کرده بود که داروهایش را قطع می کند و او باید شفایش دهد... که کارش به بیمارستان کشید...

 و حالا غرش کردنش در بستر شبیه زوزه شده بود... زوزه ی گرگی تنها... استخوان هایش جیر جیر می کرد اما هنوز چشم هایش پر بود از ابهت... 

پسرش گفت "او نخواهد مرد"... نه از روی راحتی خیال... آمالش بوی مرگ پدر می داد...

می گفتند گوش هایش سنگین است... اما من خیسی چشمانش را باور کردم...

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۵/۰۷/۲۸
نار خاتون

نظرات  (۲)

۲۹ مهر ۹۵ ، ۰۰:۵۷ نفس نقره ای
همه خواهند مرد متاسفانه :\
پاسخ:
بلی بلی...و البته چه خوب...
۲۹ مهر ۹۵ ، ۰۷:۳۶ پسر رویایی
همه خواهند مرد متاسفانه :\
پاسخ:
ایضا بلی بلی:| و اِگِن البته چه خوب:|

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی