نار خاتون...

اناری را که ماند بر سر شاخه!

هر بار مرا می نگری می میرم...

يكشنبه, ۱۱ مهر ۱۳۹۵، ۰۴:۲۹ ب.ظ

پسر با صدایی خالی از هرگونه احساسی گفت:

- نفهم نباش...من حرف و یه بار میگم...

+ چشم...

- من که نباید مث رادیو هی بگم...یا روسری تو سر کن یا نکن...من حرف و یه بار میگم...

+ چشم...من که رو حرف شما حرف نمیزنم...

- پس سرت کن...نفهم نباش...

+ چشم...

- ولی یه چیزی بگم؟

+ بله؟

- من دوستت ندارم...

+ نداری؟!

- نه ندارم...

دختر روی پله ها نشست و زار زار گریه کرد...

- بیا چرا گریه می کنی؟ بابا تو چرا امتحان عشقتو پس نمیدی؟ دروغ گفتم

دختر صورتشو با دستاش گرفته بود و هق هق میکرد...

- پاشو بیا عزیزم...به ارواح خاک حجت دوستت دارم...ببخشید

دختر اشک هاش رو پاک کرد و پا شد و گفت:

+ می بخشمت...

رفت نزدیک نرده ها و آروم شروع کردن پچ پچ کردن...

.

صدای نگهبان از بلند گوی تیمارستان منو از اون دنیا کشید بیرون و پرتم کرد به دیوونه خونه ای که توشیم :

"کد ۱۰۰ به بخش ۳ مردان"

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۵/۰۷/۱۱
نار خاتون

نظرات  (۱)

۱۱ مهر ۹۵ ، ۲۰:۳۴ نفس نقره ای
سوسو بزنی شهر چراغان شده است؛ چرخی بزنی آینه بندان شده است
پاسخ:
لب باز کنی آتشی افروخته ای...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی